|
" اون همه آت و آشغال افسانه اي باحال "* قبل نوشت: اون ديالوگ شاهكار بالايي رو به نظرت تو كدوم فيلم ميشه شنيد؟ "در بروژ" اصلا حكايت تمام اين تضادهاي بي نقص است... تضاد بين رفاقت و كار... تضاد بين دوست داشتن و كشتن... تضاد بين بروژ و بقيه اروپا... بين كوتوله بودن و كودك بودن...بين دنياي خشن وفانتزي دور و برمان.... بين مدرنيته و سنت...بين منطق و اون همه ملاقاتهاي تصادفي و بين آشغال بودن و...افسانه شدن..... 1: " خيلي از كوتوله ها خودكشي مي كنن...تناسب ندارن ديگه "* ايمان ازم پرسيد: " علي چكار كنم ؟ " گفتم: " تا ته خط برو پسر...تا ته ته... بذار يكي از ما...فقط يكي از ما به خود ببالد كه تا آخرين لحظه براي آنچه به آن اعتقاد داشته حركت كرده است... " روبروي كلانتري بوديم و قاضي كشيك ميدان ارگ... سوال توي ذهنش مي چرخيد و من به مقاومت رئيسش فكر مي كردم... به اينكه هنوز آدمهايي هستن كه مبارزه برايشان معنايي جز مزخرف نويسي و جوك ساختن داشته باشد.ميزنن به خط مقدم... حتي اگر مدتها باشد كه پايشان ميان كلانتري باشد و دادسرا.... در جنگ قدرت با بانكهاي مافيايي ما و اثبات اين همه اختلاس... رئيس شكست خواهد خورد..ايمان بيكار خواهد شد... شكست سرنوشت محتومشان است..درست مثل قهرمانهاي نوآر... اما حداقل تا آخرين لحظه جنگيده اند.. و اين برايش قدم بزرگي خواهد بود. يه قدم رو به جلو..درست همانطور كه راكي گفته بود.... 2:" يوزي نمي خوام پسر... يه اسلحه معمولي..واسه يه آدم معمولي "* اين بدترين چيزي ست كه ممكن است يهو سر آدم بياد... سر علي..سر ارتش سايه ها... اينكه معمولي بشه...اينكه براي نابود كردنش يه اسلحه معمولي كافي باشه... اينكه قيمتش اين قدر باشه.... به رفيقم گفتم : " پسر...تو كارت رو از دست ميدي... اما اگر قيمتت 300 هزار تومني كه داري مي گيري... بسم ا.. بگو از همين الان من نيستم ..بگو يك كوتوله شده ام و خلاص... " رئيس اما بالاتر از اين چيزها را رد كرده بود...انگار تو گوشم يكي فرياد ميزد: من بايد با همون تيرها بميرم كه يارو ميگفت : " مغز و مي پاشونن توي دهن آدم "* مثل مردن آل پاچينو..آخر " صورت زخمي " 3: " من تصميم گرفتم و ...اجراش كردم "* آدم معمولي... معمولي نمرد.... آخه اون همه رويا و مهي رو كه يه روز پشت تلفن حرفش رو زده بود اينجا...از بالاي برج داشت مي ديد... ازون چيزايي كه آدم به خودش ميگه : " انگار دارم همه چيز رو در خواب مي بينم... "* حالا ما هنوز درگير اين پرونده و جمع آوري تمام مدارك هستيم... ناخودآگاه منم درگير شده ام و اين خوب است... آخه دارم يه قدم مي ذارم جلو...يه قدم خيلي گنده.... پي نوشت: اين يكي از شاهكاراي كلاسيك...و يكي از كاراي بي نظيره و مهجور.... براي اينكه ببينيم در مقابل دنياي كلاسيك..ما..هنرمون... حتي انديشه و ادعايمان چيزي تو مايه هاي همان كوتوله فيلم " در بروژ " خواهد بود... اين آهنگ راك دوست داشتني رو از اينجا..اين زير ميرا...دانلود كن.... The AniMalS – HouSe Of RiSinG Sun پي نوشت: وسطاي فيلم " قارچ سمي " كه عاشقشم... وقتي با سوزن و سرنگ افتادن به جون " دومان " كه داره با تمام وجود مبارزه ميكنه و ميخوان كه خوردش كنن... اونجا كه انگار از خيلي چيزها خستس... رفيقش...هم رزمش مياد بالاسرش و دستش رو ميذاره روي پيشونيش و جادويي ترين تكه قرآن رو براش مي خونه... "والعصر...ان الانسان لفي خسر..." با تمام بي روحي ام اما... عاشق اين بخش از اين كتاب شده ام... لا مصب آرامشي دارد و تهديدي در ذاتش... شايد چون معدود باريست كه به مردم اشاره مي كند و صبر و حق را كنار هم مي آورد.... پي نوشت: گروه فيلم سامورائي اسم جديد ماست.... بحث سر همان داپليكتور كذايي ست و اون همه كاريكه عاشقشم.... حالا وبلاگ جديدي قرار است بزنم...ليست فيلمها اون توست و البته كوچك نقدي كه روي يكي از شاهكارايي كه مي خواهيم پخش كنيم نوشته ام... هم فال است هم تماشا... اونهايي كه فيلم باز باشن مي دونن اسم از ارادت بيش ازاندازه من است به " ژان پير ملويل ".. مثل ارتش سايه ها كه يه شاهكاريه از خود استاد... *- تمام ديالوگها براي فيلم " در بروژ "
|
About
"ما هیچ گاه آزادتر از آن هنگامی نبودیم که در اشغال آلمان به سر می بردیم...آن هنگام که حتی آزادی بیان را هم از ما گرفته بودند...زیرا آن وقت تمام کوشش ما راهی بود برای آزادی اندیشه..."
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
كويرها و بيابيانهاي ايران |