|
" ما حالا بخشي از
تاريخ شده ايم... " اكنون كه به نوشته اي كه ارديبهشت پارسال درباره
جنبش مي 1968 فرانسه توي وبلاگ گذاشته بودم نگاه مي كنم در سطر سطر آن چيزي مثل حسرت
وجود داشته است.. .حسرت نبودن چنين تجربه اي براي
من...براي ما و براي كشور عزيزم ايران .... الان...امروز ...آن حسرت جاي خودش را به
قدرتي عجيب داده است.... حالا نسل جوان فرانسه.. .نسل گذشته ووداستاك ، تمام ان نوازنده
هاي راكي كه آن كنسرت جادويي را برگزار كردند به خاطر ما وجودشان سرشار شده از غرور...اينكه
ما تبلور آن چه هستيم كه آنها آغاز كردند ديگر حسرت آن عكسهايي را كه از تظاهرات
يونان چند وقت پيش پخش شده بود را نمي خورم... حسرت اينكه بچه هاي مي 68 فرانسه از سنگفرش خيابان براي مبارزه با پليس
سنگر ساخته بودند.. .حالا با چشمانم تمام آن لحظات را مي
بينم... درد بدنم...كبودي جاي باتون ها آن را
برايم عينيت بخشيده و صدايش را...صداي اعتراض را هرشب راس ده با تمام وجودم مي بلعم. به خودم مي گويم...حالا تمام جوانان معترض و آزاد انديش دنيا.. .آنها كه پر از شور و احساسند آرزوي بودن
در ايران را در اين لحظات تاريخي دارند.. .كه ذره اي در جنبش ما سهيم باشند... كه
شريك لحظه پيروزي سبز ما در آينده اي نزديك ما اكنون بخشي مهم از تاريخ شده ايم...از
تاريخ جنبش هاي آزادمنشانه... و هيچ جنبشي تا كنون شكست نخورده
است..اين را با تمام وجودم مي گويم... شك نداشته باش رفيق روزهاي سخت من پي نوشت: به قول دوستي يا نوشته اي...اين
آهنگ را قبل از آنكه به طور كامل ديوانه شوم براي شما مي گذارم...فكر كنم بالاي 50 بار فقط 3 دقيقه اولش را.... آن فضاي وهم آلود موسيقي ابتداييش را با
لذت كشيدن سيگار همراه كرده ام. HarMonic Trine- Che Shod// DownLoad
" مسابقه شروع شده..راند 14...كافه آخر..سرپل تجريش رفيق " قبل
نوشت: عنوان اين پست ، تشكيل شده از تمام آن چيزهايي كه مورد علاقه من هستن آدمهايي
كه بايد خودشون رو اول به خودشون ثابت كنن. راكي
بايد تا راند 14...تا زنگ پايان مسابقه رو پاي خودش وايساده باشه و ابي
تو شاهكار كندو بايد تا خوان هفتم بره...بايد بره سر پل تجريش مجاني
عرق بخوره...كتك بخوره...آخه همه اونجان... بستني
فروشه...بچه هاي كوچه سرخپوستا...همه امروز
ما تا خوان هفتم ..تا راند آخر هنوز فاصله داريم اگه مي
خوايم باشيم...اگه مي خوايم آدم باشيم نه يه ولگرد مفلس مثه لاتاي محل هنوز
راه طولاني در پيش داريم....تازه اعتراض رو شروع كرديم... تازه ياد گرفتيم معترض
باشيم تازه
اين آغاز راه پيروزيست...شك نكن رفيق 1: در
نزديكي سال Woodstock هستيم. كنسرت سه روزه " صلح،آزادي و موسيقي " با
جمعيتي كه بدون هيچ گونه پيش بيني ناگهان در حدود نيم ميليون نفر شدن... 3 روز
بي نظير و مهم...نه به خاطر اينكه اونجا اوج همدلي و موسيقي بود براي
اينكه اين جوشش بزرگ ...اين انفجار احساسات جوانهاي اون روز آمريكا باعث
شد كه جنبش هاي مدني همچون مخالفت با جنگ ويتنام ناگهان چنان قدرتي پيدا كرد كه چه
حاكمان مي خواستند چه نه مجبور بودند در مقابل خواست عظيم اين جوانها... جوانهايي
كه خارج از عرف و قاعده اجتماع بودند سر خم كنن. حالا
اونها نيم ميليون نفر بودند..ما كه در 25 خرداد بالاي 4 ميليون نفر بوديم اگر
آنجا اعتراضات...جريان ساز شد... اينجا
هم حاكمان مجبورند به خواست ما...اعتراض ما سر تعظيم فرود آورند اين
حرف من نيست...تاريخ يادمان داده..كه هيچ كس در مقابل مردم نمي تواند قد علم كند. پي
نوشت: اين آهنگ زدبازي رو دوست دارم....يادآور دنياي كودكانه و آرماني همه ماست. Download//
ZedBazi-Kooche پي
نوشت: مهندس موسوي تشكيلات بزرگ و ميليوني خود را تشكيل داد. راه
سبز اميد ( رسا )..همچون اسمش صداي فرياد تمام كشته ها و زندانيهاست. حالا
نوبت ماست ...راهي طولاني در پيش داريم... به
مقصد فكر مي كنيم و از جاده لذت مي بريم... حكايت اين مسير...اين مبارزه راه و
روش لذت بردن از تمام اين اعتراضات است...لذت كتك خوردن... لذت
عصباني كردن...لذت پيروز شدن...
" اين خلايق...سكوتشان غوغاست " قبل نوشت: ارتش سايه ها...تا پيروزي جنبش
سبز...تقريبآ زود به زود نوشته خواهد شد. شايد الان براي گفتن ...براي
نوشتن...براي كشيدن و تصوير برداشتن فرصت خوبي است كه يادمان مي آورد..حالا...من و تو...با اين اعتراض زنده ايم. ما همدلي...زيبايي با هم بودن... قدرت يك
دل بودن رو توي جنبش سبز حس كرديم و غرور رو با تك تك بيانيه هاي مهندس...غروري
كه ديديم بهش توهين شده بود... ما بازسازيش كرديم. پس بدون
اعتراض...انگار خلآ بزرگي تمام زندگيمون رو فرا گرفته. متن نوشت: اين غزل بي نظير دوستي است كه ساليان
پيش در جمع دانشجويي برايمان سرود. حالا شايد با تمام وجود...دركي عظيم دارم
از سطر سطر اين غزل: از قرائن نگفته هم پیداست پي نوشت: شبها كه راس ساعت 10 مي بينم
پنجره ها باز هستند...پبرمردها نگران . مي گويند الان...ساعت 10 كه وقت سكوت
نيست.... ندا كه آمد : " خدا بزرگترين است
" ديدم خيالشان راحت شد. لبخندشان ارزشمند...فكر كنم امشب هم راحت
و آسوده سر به بالين بگذارند.
" ما نياموخته ايم كه خود را تسليم كنيم " * 1: ديشب احساس كردم خسته شدم...از اين يكماه و خرده اي
اعتراض كردن... شيطان گفت: علي بي خيال... خواستم چشمانم را
ببندم...بخوابم..به فيلم فكر كنم به خواب...به موسيقي هايي غير آنچه براي جنبش خوانده اند...به
پارك به سرخوشي...به عشق...به محبت...به روزمرگي... بستم...باز كردم...چشمانم به مهندس گره خورد..به آن
وقتها كه خيابان در اختيار ما بود و اميدمان به انتخاب صداقت ...به عكس سهراب...شال سبز
رنگ و بغض مادرش... به ندا...آخ كه چي مي خواستي بگي با نگاهت به ما؟ به چكمه اون مزدور كه روي سرم بود و ضربات باتون و سياهي دستهايم... به نگاه مظلوم دختر احمد عزيزی توي بيمارستان كه عكس مهندس را دو دستي با يك شاخه گل گرفته بود و از ديدن مهندس ذوق مي كرد و اميد داشت كه راستي جاي دروغ
را بگيرد... به حق...به حسين...گفتم...يا خدا.... يا حسين من جواب حسين را چي بدهم...اگر آمد و گفت...اين شما كه
من را صدا كرديد...همين؟؟ جواب نگاه ندا را چه بدهم...و نگاه غمگين مادر سهراب را؟ گفتم: ما نياموخته ايم كه خود را تسليم كنيم... 2: مشايي رفت؟ مشايي آمد؟ معاون اول كي؟ دكتر؟ دولت دهم؟؟؟ نمي شناسم مهندس...اصلآ نمي شناسم..... آنچه مي دانم...مهندس موسوي هنوز معاون اولش را انتخاب
نكرده است هرچند كاري سخت طاقت فرساست...انتخاب ميان بالاي 30 ميليون طرفدار غير متقلب براي احراز پست.... بهترینها هم که دربندن... يك روز...بلاخره يك روز اين تابلوي جاودانه بزرگمهر حسين
پور با نام ساكت شو پرارزش خواهد شد و
من حتمآ يكي بر ديوار اتاقم خواهم كوبيد. 3: يكي از دوستانم كه خيلي هم دوستم است و طرفدار سر سخت
احمدي نژاد بعد از شكايت استاد شجريان از صدا و سيما و كيهان گفت: آقاي شجريان ديگه كم كم داري حالم رو به هم مي زنيا.... حالا اينكه نظر ايشون درست است يا نه بماند..اما به نظرم
اين رفيق ما دو راه بيشتر ندارد يا زندگي خود را محدود كند به جمال شورجه و شمقدري و
نويسنده كافه پيانو ... يا هنوز وقت هست كه به جرگه سبزها بپيوندد... يه نيگاه كوچولو بنداز رفيق.... همه اينجان.... همه كسايي كه چيزي بيشتر از من و تو مي فهمند اينجان استاد بيضايي اينجاست...تقوايي...كاكايي...دولت
آبادي....مهرجويي....شجريان ناظري....رابرت ردفورد و شان پن و اسلاوي ژيژك و چامسكي
اين ور خطن.... زندگي بدون هنرمندا...زندگي خيلي خيلي سختي خواهد بود
رفيق پي نوشت: براي تجديد خاطره...ياد آوري اینکه: تا امید داشته باشیم....پیروزیم. پي نوشت: اين نداي الله اكبر...اين صوت جاودانه شروع
دعوت علني محمد... كه لرزه انداخت بر بتهاي كعبه... كه طنينش در مسجد قبا آن را از هر صوتي بلندتر كرده
بود... اين " خدا بزرگ است " كه جاودانه است.... بدجوري داره اعصاب بعضيا رو به هم مي ريزه Download - Shahin Najafi / Neda پي نوشت: عيسي سحرخيز كه بعد از انتخابات با گروگان
گرفتن خانوادش انگار و كشوندنش از شمال به تهران دستگيرش كردن توي يه مقاله اي
خيلي قشنگ به اين پاراگراف از نيچه اشاره ميكنه: " برادران ، آنچه من در انسان دوست مي دارم اين است كه او پيوسته صعود مي كند و پايين مي آيد... و در شما نيز بسيار چيزها هست كه در من مهر و اميد مي
انگيزد! اين كه شما نوميد گشته ايد ... بسي چيزها در اين نوميدي احترام برانگيز است. زيرا شما نياموخته ايد كه چگونه خود را تسليم كنيد. شما نياموخته ايد زيركي هاي حقير را. زيرا امروز مردم
كوچك سروري يافته اند و تسليم و رضايت و زيركي و زرنگي و حسابگري و يك عالمه فضيلت هاي كوچك را
موعظه مي كنند." پي نوشت: [ای مالک] از خونریزی بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهی را نزدیک و مجازات را بزرگ نمیکند،
و نابودی نعمتها را سرعت نمیبخشد و زوال حکومت را نزدیک نمیگرداند، و
روز قیامت خدای سبحان قبل از رسیدگی اعمال بندگان، نسبت به خونهای ناحق
ریخته شده داوری خواهد کرد، پس با ریختن خونی حرام، حکومت خود را تقویت
مکن. زیرا خون ناحق، پایههای حکومت را سست میکند و بنیاد آن را بر کنده
به دیگری منتقل سازد ( نهج البلاغه...علي (ع) )
|
About
"ما هیچ گاه آزادتر از آن هنگامی نبودیم که در اشغال آلمان به سر می بردیم...آن هنگام که حتی آزادی بیان را هم از ما گرفته بودند...زیرا آن وقت تمام کوشش ما راهی بود برای آزادی اندیشه..."
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
كويرها و بيابيانهاي ايران |