|
" دوست دارم بميرم به ديدن خورشيد... " * قبل نوشت: حرفها امروز هي دارن با من بازي مي كنن... مي پرن اين ور اون وركه جلو بزنن از هم واسه گفته شدن... اما دل و دماغي نيست خيلي... اين تكه از شعر بالا رو يكي كه زماني رفيقم بود برايم اولين بار زمزمه كرد: "دوست دارم بميرم به ديدن خورشيد........دلم گرفته ازين زندگي خفاشي" بيت خيلي معركه اي شده انگار.... 1: اين ميزان خستگي طبيعي نيست... من معمولآ بعد از ديدن يه فيلم خوب، يه فيلم معركه انرژي ميگيرم... اين بار هم البته از سينما كه اومدم بيرون پر از هيجان بودم..از ديدن " درباره الي..." گاز اشك آور و يه عالمه تهديد پليس و پاهايي كه روز بعد از جشنواره از زور درد خواب ازچشمانم گرفته بودندو تمام اينها.. حتي ديدن فيلم ازجلوترين رديف نتونستن منصرفم كنن كه كم بيارم ، كه برم .. كه با نگاه آدمهاي كوچك يكي بشوم كه هي ازم مي پرسيدن : " كه چي اينهمه داري به خودت فشار مياري "...خوب اونا اين لذت رو درك نكردن... اينكه وقتي از سينما مياي بيرون انگار تازه يه چيزي داره تو ذهنت شروع ميكنه به رشد كردن..مثل مادري كه با بچه توي شكمش عشق بازي مي كنه.. تو هم ازون سردرد ، ازون ندايي كه هي بهت امر ميكنه: " فكر كن ..فكر كن " لذت مي بري... سيراب ميشي ازين همه... و " درباره الي " همه اينها بود. 2: " درباره الي ..." فيلم تلخيه... نه اينكه بگي مثل اين شكلاتاي تلخ كه هم تلخه هم شيرين...نه... لامصب عين زهرماره....حكايت لذت بردن از همچين سم تلخي. .حكايت معتاديه كه سوزن رو ميكنه توي رگ و خون رو ميكشه توي سرنگ...خون مي چرخه و مياد بالا.. .و اون تمام اين درد رو به خاطر نشئگي معركه ش تحمل مي كنه... " درباره الي ..." تماميت ضعيف ما انسانها بود. اينكه در مقابل خيلي چيزها چه ناتوانيم... اينقدر ناتوان كه آدم رو ترس ورش مي داره. ناخودآگاه اواخر فيلم ، اونجايي كه گلشيفته فراهاني ميگه " نه " در صورتيكه بايد مي گفت " آره " دلم براي خودم سوخت.. من از نسل همين آدمهام...آدمهاي كوچكي كه هيچ چيز ندارن.. آدمهايي كه يه آره يا نه مي تونه زندگيشون رو دگرگون كنه.... وقت مبارزه كه شد مي بينن كه اي بابا..دستشون خالي تر از اين حرفهاست. ..اونقدر ضعيف كه آدم حتي نمي تونه بهشون حق نده... و اين اتفاقآ نكته معركه اين فيلم شده... 3: اين تكه از كتاب خوب " بار هستي " شايد بخشي از تمام اون حالتي ست كه الان، دو روز بعد از ديدن فيلم گريبانم رو گرفته و ول نمي كنه... نمي دونم شايد خاصيت بزرگ فيلمهاي بزرگ اين باشه... كه مثل عرق سگي... دير گيرن سگ پدرا... تازه اون وقت كه فكر مي كني تموم شده... يهو يقت رو مي گيره و ...تو ديگه كارت تمومه رفيق.... " اکنون در زوریخ که به آن لحظات می اندیشید، به هیچ وجه دوبچک را مورد تحقیر قرار نمی داد. کلمه ضعف دیگر ملاک نبود.ما همواره در برابر نیرویی قوی تر،ضعیف هستیم حتی اگر هیکل پهلوان مانند دوبچک را داشته باشیم. ضعفی، که در آن وقت به نظرش تحمل ناپذیر وکراهت بار می رسید ، و او را از کشورش رانده بود به ناگاه مجذوبش نمود و فهمید که جزء افراد ضعیف، اردوگاه افراد ضعیف و کشور افراد ضعیف است ودرست بدین سبب که آنها ضعیف بودند ودر ضمن صحبت از نفس می افتادند باید به آنها وفادار ماند. این ضعف هم مثل سر گیجه او را مجذوب کرد. او مجذوب بود زیرا خویشتن را ضعیف احساس می کرد "
4: الان تلخم...چون " درباره الي.. " من رو ياد خودم ميندازه..كه ضعيفم... كه هي به خودم نهيب بزنم علي ..نكنه تو هم اينجوري هستي؟ از بس كه تمام رفقاي سابقم يكي يكي كم آوردند..شدند يه بچه " خوب ".. با سيگارهايي كه قرار است آرام آرام ترك كنند، با شريك جرم پيدا كردنشان ، با تمام قطع ارتباط كردنهايشان... اينها آدم را مي ترساند كه نكند توهم مثل آنها اينقدر كوچك شده اي... بعد به خودم بگم..نه...تو هرچه خواستي تا حالا بهش رسيدي... تو ضعيف نيستي علي.... اما..ميدوني..اون نقطه همينجاست...من هنوز امتحانها پس نداده ام رفيق.... پي نوشت : دواي درد من موسيقي ست... آهنگ سرخوشانه اي مثل اين... بلكه فراموش كنم چي هستم... Download- Michael Learns To RoCk// SoMeDay پي نوشت: * ادامه بیت بالا میشه این: " برو به خانه عزیزم که بر نخواهم گشت که آب پشت سر مرد مرده می پاشی " گاهي وقتها...اغلب وقتها..ازين كه هستم...خستم.
" وقتي همه خوابيم " قبل نوشت: "وقتي همه خوابيم" اسم آخرين شاهكار استاد بيضايي ست... تمام نقدهاي منفي و مغرضانه را بريز دور.... مي شود فيلم را دوست نداشت يا لذت نبرد.... اما تمام كساني كه با ديدن فيلم برآشفته شده اند...يك مشت بيمارند... بيمار خوردن از تمام پس مانده مافيا.... "بنفشه سام گیس و دختر ۱۸ ساله ای که حق نداشتیم از صورتش عکس بگیریم" 1: " وقتي همه خوابيم " اسم آخرين نوشته من هم هست توي روزنامه اعتماد... اين پست را به منزله يك " خبر فوري " در نظر بگيريد. بخوانيدش ..ازش حرف بزنيم...از زخمهای بیشمار بدن همین دختر ۱۸ ساله... تا سر فرصت بيايم و از قلمي بنويسم كه همواره ستايشش كردم. نوع نگاه...تلخي و قلم و واژگان معركه " بنفشه سام گيس " پي نوشت : اين ستون من توي روزنامه اعتماد... آسيب هاي اجتماعي ( + )
" صدا...تصوير... و جشنواره فجر " قبل نوشت: اين صفحه بايد روز يكشنبه جديد مي شد اما نشد.... ديدن دهمين بار فيلم " زاغه نشين ميليونر " روز شنبه به من ثابت كرد كه هيچ چيز حالا حالاها نمي تونه من رو اونچنان غرق لذت كنه كه ازش بنويسم...پست قبل لياقت اين را داردكه مدت بسيار بيشتري روي صفحه اول " ارتش سايه ها " باقي بماند. اين را از روي SMSهاي زيادي مي گم كه بچه ها بعد از دانلود آهنگاي پست قبل برام فرستادن... و اون همه حالت باحالي كه بعد از شنيدن اونها براشون ايجاد مي شد... گفتم كه باشكوه شايد كمترين ارادت من به فيلم و به اون آهنگ شاهكار "EScape" باشد. 1: همه روز دوشنبه عصر سوال اساسيشان از من اين بود: " ارزشش رو داشت؟" اين سوال البته سوال جالبيه.... اينكه يك هفته خوابيدن توي ماشين و جلوي سينما ، ارزش گرفتن 28 تا بليط جشنواره و ديدن فيلم "استاد بيضايي " و اصلآ جشنواره فجر با فيلمهاي ايراني به قول بعضي ها مزخرف رو داره يا نه؟ ياد اين افتادم كه هند رفتم كه فيلم " شواليه تاريكي " رو روي پرده ببينم... اصرار هيچ كدوم از رفقاي هندي هم كه من رو به ديدن يه فيلم از كشور خودشون ترغيب مي كردن اثري نداشت.... شك نداشتم كه بايد اين شاهكار رو تو پرده عريض ببينم....تا دم در سينما هم استوار رفتم جلو... اونجا ديدم اي بابا ما توي صف 5 نفريم و براي فيلم هندي كه اونجا بود.. اينقدر صف وايساده بودن كه خيابون بند اومده بود... اونجا براي فيلم جديدشون كه توي سينما تازه اكران شده بود بازار سياه درست كرده بودن... مي فهمي؟ بازار سياه براي فيلمي كه داره عادي اكران مي شه... براي ما ايرانيا كمي خنده دار مياد.. ما اينجا به سينماهاي خالي عادت كرديم انگار.... به سينماهاي بالا شهر و مردمي كه انگار ميان تا سهم خودشون رو...سهم روشنفكريشون رو نسبت به فرهنگ بپردازن تا شب با خيال راحت سرشون رو روي بالش بذارن... اونجا اما حكايت چيز ديگري بود... شور و هيجانشون مثل اين قرتي هاي ما مصنوعي نبود... و اين دقيقآ همون چيزيه كه ما الان توي فرهنگ و هنرمون كم داريم... اين شور خالصانه...نه اينكه با يه فاصله روشنفكرانه بهش نگاه كنيم وتوي صف حرفاي مفت قلمبه سلمبه بزنيم. خيلي راحت بليط "شواليه تاريكي" رو پس دادم..انگ حماقت رو خريدم.. رفتم پشت اون همه آدم توي صف وايسادم شايد ۱ ساعت ديگه بهم بليط برسه... رسيد... رفتم توي صندلي خودم نشستم...فيلم رو بلعيدم...با تمام وجودم... و در كنار اين همه آدم كه عاشقانه فيلم رو نگاه مي كردن ، با صداي نفسهاشون..با خنده ها و هيجاناتشون غرق لذت شدم....اونجا فهميدم كه من توي فرهنگ هند حل خواهم شد...مقاومت نكردم... گذاشتم تا من را با خود ببرد...زواياي پنهانش را نشانم دهد و يادم دهد كه احمقن اونهايي كه تا فضايي رو تجربه نكردن سعي در نفي وجوديش دارن... ۲: صفهاي دانشجويي ما هم توي ايام قبل جشنواره اينجوريه... ميشه اون همه شور رو تو چشم تك تك بچه هايي كه اونجا ميخوابن.. ميان آمار مي گيرن...دعوا ميكنن خوند.... اين كه براي يك نفر جلو و عقب چه هيجاني دارن...اينكه با چه لذتي ازين فيلمها .. از اسمهاي گنده جشنواره حرف مي زنن... ازين كه به اونايي كه قبل اونان تو دلشون دري وري ميگن... اون نگاه حسرت باري كه مثلآ به خبرنگارايي دارن كه خيلي راحت مي رن توي سينما و بليط مي گيرن.. اون همه خواهشي كه براي گرفتن 3 سري بليط به جاي 2 سري مي كنن كه بتونن فيلمهاي بيشتري رو ببينن.. .و اون همه كارت دانشجويي از اعتبار ساقط شده كه انگار برگه ورود اونهاست به يك دنياي جادويي و پر رمز و راز ديگر.... ۳: سالهاست كه مسافر جشنواره ام...در لحظاتش غرق شده ام.... با فيلمهاي مزخرفش خنديده ام وبا شاهكارهايش.. با بيضايي ها و كيميايي هايش زندگي كرده ام... سال به سال افولش را ديده ام.. سال به سال ديده ام كه بينندگانش بي شور و بي هيجانتر مي شوند.. ديده ام كه آنها كه بايد بيايند دلزده اند و يك مشت پسر احمق و دختر احمق كه با دوست دختر و پسرشان حالمان را به هم مي زنند سوار قطارشده اند... ديده ام كه كثافتكارانه دختر و پسرهايي كه توي صف وايسادن درباره فيلم حرف مي زنن كه هيچي ازش نمي فهمن... ديده ام كه خيلي چيزها تغيير كرده است و روز به روز هم بدتر مي شود.. و.ديده ام كه انتهايش سقوط است.. و هر آشغالي به خودش اجازه مي دهد كه اظهار نظر كند..زر بزند و مثل ابله ها عاشق اون تكه كاغذي شود كه به عنوان راي به دستش داده اند .. ديده ام كه چه با غرور سر اين صندوق مي ايستد و فكر مي كند كه خوب بندازم يا متوسط...خنده ام ميگيرد.. از ميزان حماقت وحشتناكي كه در وجودش نهادينه شده... با اين تكه كاغذ خيال آدم بودن و حرف زدن به كله اش زده است.. بادي در غبغب مي اندازد و بنيان مثلآ شاهكار" بيضايي " را زير سوال مي برد.. .آقا..خانم..قرتي..بيا فيلمت را ببين...لاست را بزن.. اصلآ هر گهي مي خواهي بخور..اما لطفآ خفه شو.... ۴: توي اون همه خستگي ايستادن صف... اون همه بي خوابي... ديدن رفقاي خوب مي دوني چه انرژي به آدم ميده؟ اينه كه وقتي " مهدي/مجله كوچك " اومد سراغم و 5 امين ديالوگمون درباره" پرويز دوايي " بود انگار يه بار گنده از رو دوشم ور داشته بودن...لعنتي عين خودم بود... مخصوصآ اونجا كه درباره دوست دختر فاميلش مي گفت و اون ديالوگي كه در باب درك نكردن اين نسل كثافت بهش گفته بود و من مطمئن بودم اون دختر مثل يك ابله هيچي از حرفاي مهدي رو نفهميده و فقط بهش نگاه كرده.. .آخه احمقها وقتي چيزي رو نمي فهمن فقط به آدم نگاه مي كنن... به قول مهدي نسل امروز كه گه از سينما نمي فهمن وقتي سكانس رو با لهجه غليظ فرانسوي ميخوان ادا كنن... سينما رو كسي فهميده كه با " كندو " عرق خورده باشه.. با "قيصر " به هيجان اومده باشه.. توي صف له شده باشه.. وگرنه روشنفكرانه سينما رفتن و سينما فرهنگ رفتن كه كثافت ترين نوع ديدن فيلم خواهد بود. پي نوشت: اون روز به مهدي گفتم " مهدي... يكي از تعصبات وحشتناك من مي دوني چيه؟ اينكه آدما دو دستن .. اونايي كه از آشغالي مثل 206 خوششون مياد.. اونايي كه از آشغالي مثل 206 متنفرن " گفتم كه لعنتي عين خودم بود..... پي نوشت:اين قفلهاي زرد رنگ و اون تابلو كه همچون داغ ننگ بالاي ماشينم چسبيده بود و اون نگاه كنجكاو اين توده مردم...خوب به من ثابت كرد كه آن طور كه دوست دارم: تا ابد الدهر ناهنجار باقي خواهم ماند. پي نوشت: خارق العاده شايد كمترين حسي بود كه بعد از ديدن عكسهاي اين خانوم به زبانم آمد... محوريت زنانه اش هم اذيتم نكرد... حداقل مثل اين احمقهاي اينجايي از كثافت فيمينيستي توش خبري نبود.. تمام زن بودن را با مركزيت قرار دادن زنها درعكس و گذاشتنشان در مثلث طلايي كادر القا كرده بود... آخر لزومي به اروتيك نويسي و روابط آزاد جنسي و فاحشگي براي نشان دادن عقايدش احساس نكرده بود. سهم اين كار در دنيا را عقب مانده هايي همچون مردم كشور بدون فرهنگ من خواهند پرداخت. عکس ها وسایت رسمی اش... اینجاست. پي نوشت:حالا كه فرهنگ شرق دارد اين وبلاگ را جادو مي كند.. اين آهنگ رو از يك گروه راك كشميري براي دانلود مي ذارم.... شروع اين آهنگ وكليپي كه ازش ديده ام بي نظير است... يك شاهكار به تمام معنا.... DownLoad/ SayoNee / JuNo0N
|
About
"ما هیچ گاه آزادتر از آن هنگامی نبودیم که در اشغال آلمان به سر می بردیم...آن هنگام که حتی آزادی بیان را هم از ما گرفته بودند...زیرا آن وقت تمام کوشش ما راهی بود برای آزادی اندیشه..."
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
گفتنی های امیرفرشاد ابراهیمیان |