تبليغاتX
ارتش سايه ها






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ارتش سايه ها


            " رو تنش زخم قدمهای تجاوز مانده... " *

 

قبل نوشت: اینکه این نوشته طولانی ست را از همینجا اعلام کنم...

درباره یکی از محبوبترین فیلمهایی ست که امسال دیده ام .

پس می خواهم ازش بنویسم... هرکس دوست ندارد تا انتها برود خستگی بهانه نکند.

برای این پست حتی به ناشیانه ترین شکل قالب وبلاگم را برای مدتی رنگ کردم

تا سفید روی زمینه سیاه به کسی برای نخواندن مطلب بهانه ندهد...

بقیه اش با کسی که فیلم و زندگی را یکجا می بیند.

 

1: همه چیز را دارم کنار هم می گذارم....

این که ارتش سایه های تلخ حالا عاشق فیلمی شده

با " هپی اند " ترین پایانی که تا به حال دیده است...

اینکه متهم شده به اینکه هی علی ! به احمقانه ترین شکل هندی شده ای...

اینکه قرار است 4 شنبه شب سر این فیلم با یکی از دوستانم که مخالفش است دعوا کنم...

و اینکه برای پنجمین بار در دو روز اخیر فیلم را گذاشته ام

که بعد از نوشتن توی این محیط کثیف, احمقانه , لجن و مجازی وبلاگ, دوباره آغاز شود..

و مرا به آغوش کشور محبوبم...فرهنگ های محبوبم ببرد..

اینکه فیلم ترکیبی ست از تفکر بی نظیر انگستان و فرهنگ غنی شرق...

تلخکامی " دنی بویل " و شادکامی و رقص و آواز هند...

چنین پارادوکسی...چنین تضادی..مگر می تواند شاهکار از آب در نیاید؟


 

2: خوبی بند 1 این است: الان تکلیف خواننده ها با این نوشته روشن شد...

این بار درباره " میلیونر زاغه نشین " نوشته ام...گلدن گلوب را درو کرده...

و اسکار هم مال ماست...فیلم هندی- انگلیسی...پر از آهنگ...

مثل خود فیلم می خواهم همان اوایل فیلم کار را تمام کنم...

اگر از موجوداتی هستی که چشم بسته فیلم هندی را رد می کنی...

خوب اون ضربدر قرمز رنگ بالا منتظر است...خلاص...

 

3: فیلمهای خوبی هستند که آدم را سرشار از انرژی میکنند.

آدم یکهو میبیند وسط فیلم است و هیچ راه نجاتی ندارد.

تمام زوایای فیلم یقه آدم را چسبیده اند و ول نمی کنند.

" زاغه نشین میلیونر " دقیقآ 20 دقیقه اولش یک 20 دقیقه جاودانه است...

مدتها بود فیلمی نتوانسته چنان میخکوبم کند که وقتی کمی ریتم فیلم آرام بشود

فقط دست میان موهایم بکشم و نفسم را که حبس شده بود...آزاد کنم....

حتی نتوانستم سیگاری روشن کنم... و همین باعث شد بفهمم چقدر ازین دنیا دور بودم.

 

4: کارگردانی بی نظیر " دنی بویل " را بذار کنار....

به تدوین معرکه اش هم کاری ندارم...فیلم یک "سلیم" دارد...

یکی از پیچیده ترین نقشهای فرعی که دیده ام... این حس که همیشه دوم بوده باشد...

این هار بودن برای موفقیت و این که همیشه از برادرش جمال

چند سال بزرگتر و چند قدم عقبتر است....

فیلم یک " لاتیکا " دارد...وصفش را همین می گیرم...

همان تکه از شعر فریدون فروغی که اون بالا...اول مطلبم نوشته ام...

از " قدمهای تجاوز" که گفته ام.....

و فیلم یک " جمال" دارد... ساده و خونسرد روی صندلی داغ نشسته است...

تک تک به سوالات جواب می دهد... می خندد و باید مسابقه را تمام کند....

آخر اصلآ برایش این 20 میلیون روپیه لعنتی مهم نیست...

دوست دارد دختر مورد علاقه,

مورد تجاوز قرار گرفته و دور افتاده اش بتواند چند دقیقه ای ببیندش....

آخر انگار همه عاشق این مسابقه لعنتی شده اند.....

برای همین سوال آخر را که نمی داند...

و می رود که ببازد , فرصت انصراف را قبول نمی کند...مهم نیست که ببازد یا نه...

چند دقیقه هم ...چند دقیقه است...

برای همین است که برای مشورت وقتی اجازه می دهند

با دختر صحبت کند تنها چیزی که سوال نمی شود...سوال است...

مهم این است که دو طرف چگونه اند؟

حتی وقتی کنار " آنیل کاپور " که مجری مسابقه است..آخرش که پیروز شده می ایستد ..

فکر کنم صدبار دیوانه " بویل " شدم با این انتخاب بازیگرش...

" آنیل کاپور " جلوی " جمال " حقیر شده بود...

اما فیلم... یک " سلیم " دارد... " سلیم "...


 

5: فیلم اما موسیقی اش بی نقص است....

اصلآ می شد حدس زد که این فیلم قرار است حجم زیادی از موسیقی داشته باشد....

اما فکر نمی کردم این حجم موسیقی به این زیبایی..

و به این دقت در توالی سکانس و صدا کار شده باشد....

اون سکانسی که دختر دنبال قطار می دود

و " سلیم " دستش را رها می کند تا به چنگ " مامان " بیفتد...

یا وقتی که " سلیم " و " جمال " از روی قطار پرت می شوند

و زمان با " فست موشن " جلو می رود... افکت صدایش بی نظیر است...

این آهنگهای انتخابی روی هر بخش که قرار بوده حجمی از صدا داشته باشد

با شور و حال انتخاب شده است و این از شنیدن آهنگها...انرژی سکانسها...پیداست.


Download-Aaj Ki Rat- Slumdog Ost

 

6: می گوید: علی..خودت را بکشی پایانش هندی ست...

می گویم ..پسر..تو نمی فهمی.... این اشکال " دنی بویل " نیست...

کسی که تلخ ترین فیلم درباره اعتیاد یعنی " قطار بازی " را ساخته

که یک شبه متحول نمی شود و به دنیا جور دیگری نگاه کند...

این از تاثیر این کشور لعنتی هند است...

اینکه " بویل " دیوانه وار به هند عشق می ورزیده است.

این را از جزییاتی که داخل فیلم گذاشته..از اون همه کثیفی...

ازون زاغه های نزدیک فرودگاه..

ازون لباسشویی های بی نظیره کنار خیابونی و از آهنگهای هندی اش می شود فهمید..

مطمئنم...حتی اگر تمام فیلمنامه قرار بوده بر اساس سکانس تلخی تمام شود...

اما در لحظه آخر یک نیرویی جلوی آدم را میگیرد...

خود هند کارخانه رویاست.

مگر می شود کسی دیوانه هند باشد و تحت تاثیر جادویش قرار نگیرد.؟

.برای همین تحول " سلیم " دیگر عجیب نیست.... رسیدن دختر به پسر هم...

تنها تفاوت در لذت بردن از سینمای " میلیونر زاغه نشین " همین است...

این که رها باشی...اینجا رویاست که باید حکمرانی کند...

مثل همان 20 دقیقه که از اول فیلم پرواز می کنی...

تفاوت فقط در این است که بفهمی اینجا هند است..

و برای من که آنجا را نصفه و نیمه کشف کرده ام....

تمام روابط در منطقی غیر از کشورهای متمدن شکل می گیرد...

در کشور محبوبم رسیدن یک دختر به عشقش تصادف نیست

آن طور که توی فیلم "در بروژ " مثلآ بود...

تحول " سلیم " هم همینطور.... اینها عین منطقند...درست همان چیزی که باید باشد....

نفهمید کسی... درست است؟ تقصیر کسی نیست...

گفتم که تفاوت تنها در کشف هند است و ...تمام....


 

پی نوشت: برای خودم متاسفم...

دوباره متن را که خواندم دیدم نتوانستم حتی ذره ای.. کوچکترین دینم را به فیلم ادا کنم...

تمام حرفهای بالا در مقابل زیبایی, ریزه کاری, تکنیک , روح , شرح حال , و ... فیلم

چیزی شبیه چرت و پرت و پریشان گویی ست.

انگار که آن 20 دقیقه تازه تمام شده و من می خواهم از لذتش بگویم... نمی شود..

هیچ کس آن را توصیف نمیکند... تمام اینها را باید وقتی فیلم را با هم دیدیم برایتان بازگو کنم...

لحظه به لحظه اش انرژی بگیرم و بی تاب و قرار بشوم

و از خیلی چیزهاش حرف بزنم... نمی شود انگار من فقط تعریف کنم...

این " میلیونر زاغه نشین " اصلآ حکایت تصویر است.

حکایت عشقی بی نظیر است .حکایت تنهایی های مفرط... 

حکایت دوست داشتن با تمام وجود.

واین مقایسه چقدر آدمهای دور و برم راکه حرف روزمره شان

 عشق است و عاشق بودن... برایم خنده دار میکند.

 

پی نوشت: تم باشکوه "Mausam & EScape" را گذاشته ام...به انتهای پست رسیده ام....

می روم که برای 5 امین بار فیلم را ببینم...نکات دیگری کشف کنم...

غرق در لذت شوم... مثل خیلی از فیلمها که آدم را به فکر می برند...

حالا وقت حکمرانی فرهنگ محبوب من رسیده است...

 


Download-Mausam & Escape - Slumdog Ost

 

پی نوشت: این نوشته " حفره " عزیز

 و این " فتوبلاگ رفیقم نیروانا " را دیدین یا نه؟؟؟

 

پی نوشت: اینجا را خواندن توصیه می شود...

چیزهای زیادی یادمان می دهد... چیزهایی از سینما...( + )

 

پی نوشت: نبودنم را ببخشید...این چند روز به جای وبلاگ..

من را روبروی سینما فلسطین بیابید...

حکایت عشق است و فیلمهای مزخرف جشنواره فجر ..

پیش فروش بلیط و شبها خوابیدنهایی که از یک هفته قبل آغاز شده است..

حکایت دلتنگی ست و فضا و شور و حال توی دنیایی که دیگر چیزی...

برای لذت بردن ندارد.

خیلی مخلصیم.. علی / ارتش سایه ها 


+نوشته شده در 87/10/29ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

                      " اون همه آت و آشغال افسانه اي باحال "*

 

قبل نوشت: اون ديالوگ شاهكار بالايي رو به نظرت تو كدوم فيلم ميشه شنيد؟

"در بروژ" اصلا حكايت تمام اين تضادهاي بي نقص است... تضاد بين رفاقت و كار...

تضاد بين دوست داشتن و كشتن... تضاد بين بروژ و بقيه اروپا...

 بين كوتوله بودن و كودك بودن...بين دنياي خشن وفانتزي دور و برمان....

بين مدرنيته و سنت...بين منطق و اون همه ملاقاتهاي تصادفي و

بين آشغال بودن و...افسانه شدن.....

 

 

 

1: " خيلي از كوتوله ها خودكشي مي كنن...تناسب ندارن ديگه "*

 

ايمان ازم پرسيد: " علي چكار كنم ؟ "

گفتم: " تا ته خط برو پسر...تا ته ته... بذار يكي از ما...فقط يكي از ما به خود ببالد

 كه تا آخرين لحظه براي آنچه به آن اعتقاد داشته حركت كرده است... "

روبروي كلانتري بوديم و قاضي كشيك ميدان ارگ...

سوال توي ذهنش مي چرخيد و من به مقاومت رئيسش فكر مي كردم...

به اينكه هنوز آدمهايي هستن كه مبارزه برايشان معنايي جز مزخرف نويسي

و جوك ساختن داشته باشد.ميزنن به خط مقدم...

حتي اگر مدتها باشد كه پايشان ميان كلانتري باشد و دادسرا....

در جنگ قدرت با بانكهاي مافيايي ما و اثبات اين همه اختلاس...

رئيس شكست خواهد خورد..ايمان بيكار خواهد شد...

شكست سرنوشت محتومشان است..درست مثل قهرمانهاي نوآر...

اما حداقل تا آخرين لحظه جنگيده اند.. و اين برايش قدم بزرگي خواهد بود.

يه قدم رو به جلو..درست همانطور كه راكي گفته بود....

 

 

2:" يوزي نمي خوام پسر... يه اسلحه معمولي..واسه يه آدم معمولي "*

 

اين بدترين چيزي ست كه ممكن است يهو سر آدم بياد... سر علي..سر ارتش سايه ها...

اينكه معمولي بشه...اينكه براي نابود كردنش يه اسلحه معمولي كافي باشه...

اينكه قيمتش اين قدر باشه....

به رفيقم گفتم :

 " پسر...تو كارت رو از دست ميدي... اما اگر قيمتت 300 هزار تومني كه داري مي گيري...

بسم ا.. بگو از همين الان من نيستم ..بگو يك كوتوله شده ام و خلاص... "

رئيس اما بالاتر از اين چيزها را رد كرده بود...انگار تو گوشم يكي فرياد ميزد:

من بايد با همون تيرها بميرم كه يارو ميگفت : " مغز و مي پاشونن توي دهن آدم "*

مثل مردن آل پاچينو..آخر " صورت زخمي "

 

 

3: " من تصميم گرفتم و ...اجراش كردم "*

 

آدم معمولي... معمولي نمرد....

آخه اون همه رويا و مهي رو كه يه روز پشت تلفن حرفش رو زده بود

اينجا...از بالاي برج داشت مي ديد... ازون چيزايي كه آدم به خودش ميگه :

" انگار دارم همه چيز رو در خواب مي بينم... "*

حالا ما هنوز درگير اين پرونده و جمع آوري تمام مدارك هستيم...

ناخودآگاه منم درگير شده ام و اين خوب است...

آخه دارم يه قدم مي ذارم جلو...يه قدم خيلي گنده....

 

پي نوشت: اين يكي از شاهكاراي كلاسيك...و يكي از كاراي بي نظيره و مهجور....

 براي اينكه ببينيم در مقابل دنياي كلاسيك..ما..هنرمون...

حتي انديشه و ادعايمان چيزي تو مايه هاي همان كوتوله  فيلم " در بروژ " خواهد بود...

اين آهنگ راك دوست داشتني رو از اينجا..اين زير ميرا...دانلود كن....

 

The  AniMalS – HouSe Of RiSinG Sun

 

 

پي نوشت: وسطاي فيلم " قارچ سمي " كه عاشقشم...

 وقتي با سوزن و سرنگ افتادن به جون " دومان "

 كه داره با تمام وجود مبارزه ميكنه و ميخوان كه خوردش كنن...

اونجا كه انگار از خيلي چيزها خستس... رفيقش...هم رزمش مياد بالاسرش و

 دستش رو ميذاره روي پيشونيش و جادويي ترين تكه قرآن رو براش مي خونه...

"والعصر...ان الانسان لفي خسر..."

با تمام بي روحي ام اما... عاشق اين بخش از اين كتاب شده ام...

لا مصب آرامشي دارد و تهديدي در ذاتش...

شايد چون معدود باريست كه به مردم اشاره مي كند و صبر و حق را كنار هم مي آورد....

 

  

پي نوشت: گروه فيلم سامورائي اسم جديد ماست....

بحث سر همان داپليكتور كذايي ست و اون همه كاريكه عاشقشم....

حالا وبلاگ جديدي قرار است بزنم...ليست فيلمها اون توست

 و البته كوچك نقدي كه  روي يكي از شاهكارايي كه مي خواهيم پخش كنيم نوشته ام...

هم فال است هم تماشا...

اونهايي كه فيلم باز باشن مي دونن اسم از ارادت بيش ازاندازه من است به " ژان پير ملويل "..

مثل ارتش سايه ها كه يه شاهكاريه از خود استاد...

 

*- تمام ديالوگها براي فيلم " در بروژ  "

 

+نوشته شده در 87/10/22ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

  

                     " مي شود لطفآ ساكت باشي " *

 

قبل نوشت:تیتر " کلیسای جامع " اين مسافر  خیلی خوشحال کننده بود.

آخر میدانی اگر يك نفر...فقط يك نفر به آنچه من به آن عشق مي ورزم ترغيب شود..

و آن چه به نظرم شاهكار است را بخواند ( چه خوشش بيايد و چه نه )...

اين يعني به قول راكي: " يه قدم گذاشتم جلو "  و اين...اين قدمهاي رو به جلو...

بزرگترين فلسفه زندگي من است.

 

1: اين وبلاگ يه جورايي انگار قرار است هربار به رفیقم " مجله كوچك " لينك شود.

از بس نوشته هايش از جنس خودم است... نوستالژي ست و درد.

ما كه مدتهاست از محرم ها واعتقادات دست شسته ايم ، اما يادم مي آيد كه قديمها...

اون وقتها كه همه چيز انگار ساده تر و پاكتر بود...محله هاي ما...جنوب شهر ما...

اينقدر مثل قارچ هيئت  نداشت...

 آدمها دور هم جمع مي شدند و يهو يه دسته راه ميفتاد به چه بزرگي...

اينقدر بزرگ كه آدم عشق مي كرد حتي اگر ازين همه ناله كردن هم بدش مياد ،

یا چیزی از حرفاهاش نمی فهمید باز هم تو ركابشون راه بره...

الان اما همه چيز كوچك شده...

مثل ما آدمها كه روز به روز تحليل مي ريم و حقیرتر مي شويم...

 

 

2: عکس بالا همان بازار ماهی معروف بندرعباس است و این..بقیه اش:

دو سه روزي كه بندر بودم ...کنار دریای آبی و معرکه خلیج پارس..

يكي از بچه ها پرسيد كه هي يارو چه خبرا؟

گفتم دارم توي هواي باروني اينجا قدم ميزنم...توي بازار و

دختران جنوبي را نگاه ميكنم...چشم و ابروي مثال زدني دختران جنوبي را....

و از شرمشان...از آن نگاهي كه ازچشمانم مي دزدند لذت مي برم....

نوشته ام اما بدجوري دوستم را به هم ريخت...چرا؟

 

3: " اين پاها براي خود حكايتي دارند " ...اين اما معرفي آهنگ اين نوشته است...

نه اسم آهنگ اين است و نه اسم خواننده اش...

اما فيلم " ضد مرگ " تارانتينو را كه مي ديدم به اين فكر رفتم..

كه درست است من از اين فيلم تارانتينو زياد لذت نبردم

 اما چقدر جذاب مي شود وقتي اين همه جزئيات كار شده

توي فيلم وجود دارد و تو آنها را كشف مي كني و ازشان مي نويسي....

اين آهنگ براي سكانسي ست كه " كرت راسل " در كمين دخترهاست ..

 كه با چراغ خاموش با تمام سرعت ، با گرد و خاكي كه ماشينش راه انداخته

 به آنها برسد وبه قول ما جنوبيها.... بپوكونتشون....

آهنگ راك سرخوشانه.. و زيبايي ست...

انرژي بي نظيري به آدم مي دهد و امان از آن ريتم " راك اند رول" شاهكارش:

از اینجا.... دانلودش کنید....

 

Dave Dee - Hold TiGhT

 

 

پي نوشت: اين نقد من روي فيلم تارانتينوست كه در سايت سينماي ما چاپ شده:

اسمش را گذاشتم: " به اميد ديدار...تارانتينو "

اونايي كه موزيك باز باشن مي دونن كه اين اسم  از يكي

از آهنگهاي شاهكار " لئونارد كوهن "  برداشته شده.

 

پي نوشت: براي قربانيان 11 سپتامبر شمع روشن مي كنيم....

غافل از اين كه 11 سپتامبر چند سال پيشش " پينوشه " باحمايت رفيقمان آمريكا

با تانك به مقر رياست جمهوري " آلنده " رفت

و دستهاي " ويكتور خارا"ي عزيز را جدا كرد

 كه نتواند صداي گيتارش را براي مردمش بلند كند...

" ويكتور خارا" با زبانش هم اما...توانست طغيان را برايمان معنا كند...

آخرین سخنرانی آلنده در بحبوحه کودتا را از اینجا بخوان... ( + )

 

 

 پی نوشت: عکسهای وبلاگ نیروانا را هرچند قبلن دیده بودم..

اما از سلیقه اش لذت بردم. ممنون از این همه خوش ذوقی دختر.

 

پي نوشت: نظر دادن يا ندادن ديگر مساله مهمي نيست...

حالا انگار طبق نظر نويسنده مطلب ،

براي خوشايند او نوشتن و جفنگ تحمل كردن شرط است.

تائيد كامنتها به هر دليلي كه باشد( به هر دليلي ) نشان از ضعف دارد...

و آدم ضعيف شايسته هيچ برخوردی نيست... چه موافق و چه مخالف.

 ارتش سايه ها مهم باشد یا نه...

براي وبلاگهایي با کامنتهای تائيد دار ديگر نظري نخواهم گذاشت...

 

پي نوشت: هنوز اين پست...بهترين نوشته علي در ارتش سايه هاست.

" اينجا همه چيز به رنگ قرمز است و ... "

 

*- نام داستاني از " ريموند كارور"

 

+نوشته شده در 87/10/15ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

              " عرق بيار ... بهت ميگم عرق بيار "*

 

قبل نوشت : اینجا..اون ته ته...یه خبر فوری اضافه کرده ام....اینقدر خوب هست

که اینجا یک قبل نوشت برایش ترتیب داده ام.

 

۱: ابي تو كافه آخر فيلم كندو با سر و صورت خوني و 

اون لهيدگي صورتش فقط دنبال يه چيزه...

اينكه اون صندلي لعنتي و با خودش بياره... آخه اون كه نمي خواسته فقط شرط رو ببره...

 انگار حالا يه جورايي بايد خودش رو به خودش ثابت كنه...

 اينكه مثل زنبورايي كه توي اون قهوه خونه تو هم ميپلكن زندگي نكنه...

 حالا اون خوان هفتم رو هم تموم كرده...

حق داره اون صندلي و ول نكنه و دوست داشته باشه

كه روش مثل شاهنشاها بشينه و داد بزنه " آق حسيني "...

آخ كه چقدر دلم يه آق حسيني مي خواد... 

 كه با تمام وجودش اگه مي بينه دارم كج ميرم وگنده حرف ميزنم، بگه :

 " ازين عرضه ها نمي بينم " و من داغ كنم  و هفت تاكافه رو مجاني عرق بخورم....

 

 

2: هيچ چيزي تلخ تر از اين نيست كه بفهمي رفيقت تو يه مشكل خيلي بزرگ گير كرده

و تو نمي توني هيچ گهي بخوري و مجبوري عين يه خر پشت تلفن فقط حرفاش و تائيد كني

و به طرز احمقانه اي دلگرمي بدي...

واقعآ دردناكه وقتي رفيقت داره اعتراف ميكنه كه مثل يه گوسفند آرومم كردن ،

 تو ..توي لعنتي كسي باشي كه اولين نفر اينو ميشنوي.....

 و نا خودآگاه ياد " پرواز بر فراز آشيانه فاخته"  بيفتي و

رئيس و جك نيكلسوني كه اخر فيلم آرام شده بود... آرام.

وچقدر لذت ميبري وقتي وسط تمام حرفاش يهو يه جرقه مي بيني....

اينكه رفيقت فقط نفس نمي كشه...فقط زنده نيست... داره هنوز زندگي ميكنه...

اينكه هنوز تمام اون عصيان ..اون خروش خشك نشده....

مهم نيست اين همه حرف از دزدي بانك به خاطر توهماتشه

 يا يه واكنش رواني...مهم اينه كه اين همه نا بهنجاري هنوز تو وجودش هست

و اين آدم رو اميدوار مي كنه.

 

 

3: " رفيق عزيز... شير يا خط بنداز " *

حالا من به تو ميگويم كه پسر... " مارتين ايدن " و " بريسندن " يادته؟

يادته بارها چي بهت گفتم ؟

گفتم كه مارتين ايدن كتابي نيست كه فرجام رابطه كريه مارتين و اون دختره توش مهم باشه...

 گفتم مارتين ايدن نوشته شده تا تو با سطر سطرش عشق بازي كني ،

 تا وقتي كه احساس مي كني كه تمام اين قوانين كثافت بار اجتماعي ..

تمام اين روابط نحس خانوادگي..

تمام اين دوستيهاي كليشه اي داره مي پوكونتت بري از روي طاقچه اتاقت

 يا روي ميزت ورش داري و شروع كني سطرهاش رو كنار هم بذاري و

 به اين نتيجه برسي كه تمام اون عشق و اون خواهر و خانوادش و اون همه جمعهايي كه

" بريسندن " بهشون مي گفت " كثافتخونه ها "*

...همه و همه رنگ مي بازه... تو رفاقت اون دو تا... تو تنهايي اون دو تا....

 

پي نوشت: اين بار اسطوره هايم را بدون تصوير... تصوير كرده ام...

اگر لياقتي باشد.... كشفشان مي كنيد.... اگر هم نه...

 كه خوب در ظاهر اسطوره هايم متوقف مي مانيد و

 حرف از رفتار مثلآ نادرست مارتين ايدن با دختره خواهيد زد.

 

 

پی نوشت: آهنگ اين دفعه.... شاهكاري ست به تمام معنا...

هرچند گذاشتن اين آهنگ چيزي به منزله خودكشي ست..

كه اين شاهكار را به سختي به دست آوردم...

اما  بگذاريدش به حساب اينكه ديوانه شده ايم و مي خواهيم ازين قفس فرار كنيم.

به قول بيلي وايلدر بزرگ: " من فقط سعي كردم كمي سطح سليقه مخاطبم را افزايش دهم و

اين را حتي در ارتفاع دوربينمم هم رعايت كردم "

ما هم همين ديگه...... از همینجا دانلودش کنید و اینا....

SanTaNa - TuRn Your LightS On

 

*- اگر با فرياد بخونيدش...ديالوگهاي پاياني فيلم كندو ميشه.

ابي داره از زور كتك و عرقي كه خورده عق مي زنه...

آق حسيني داره سر اون مردك حرومزاده كافه چي فرياد ميزنه .

 

*- اين جمله واسه يكي از محبوب ترين فيلمهاي زندگي منه...

شاهكاري كه بلاخره يه روز با بچه ها دينمان را بهش ادا خواهيم كرد...

" شعله " از " رامش سيپي "

 

*- "كثافت خانه " جمعي بودند پر از آدمهاي مثلآ پر مغز با حرفهاي عميق

 از سياست و چپ و روشنفكري و تحليل...

طوري كه حتي مارتين هم اولين بار گول خورد و جذب شده بود.

بريسندن اما بزرگ بود و آن جمعها كوچك...  

حالا خيلي از اين جامعه احمقانه مجازي وبلاگ نويسي ما عضو كلوب " كثافت خانه " هستند.

باور نمي كني ؟ به نوع نگارش و نوع حرف زدن و گنده گوزي هايشان نگاه كن....

 

فوری... فوری...فوری...

تا به حال انتقادی به این زیبایی از تمام تفکرم نشده بود... علی عزیز تو شاهکاری پسر...

 

 

 

+نوشته شده در 87/10/08ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

                      " وقتي ميل سوپاپ گرد مي كني  و .... خلاص "

 

1: تا به حال صورت اين پيرزن هاي قديمي ( خيلي قديمي ) رو

كه از خيابون مي خوان رد بشن ديدي؟

توي عمرم چهره مظلوم تر از اينها نديده ام....

يه جور وحشت توي اون چشمها هست ازين همه ماشين.. ازين همه توحش..

ما اما ... خنده دار است...بيشتر پايمان را روي پدال فشار مي دهيم...

 

2: عكس هاي  زير همان بخش از وبلاگم است

كه نامش را گذاشته ام " بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم "

 

 

اين بار اما از "هارد راك كافه" ... "هارد راك كافه " اينجا ( بمبئي ) ،

در اغلب شهرهاي بزرگ دنيا شعبه دارد. و بزرگترين خوانندگان راك دنيا طي سفر خود

 حتمآ برنامه اي در اين كافه ها اجرا خواهند كرد.

 

 

 اين قابها يا گيتارهاي روي ديوار در واقع هديه اي ست كه خود آن خوانندگان

 يا بازماندگان آنها به " هارد راك كافه " به رسم يادبود داده اند.

 

 

 

3: و اين " پرندگان كه مي روند در پرو بميرند " اسطوره هايم هستند.

از غرامت مضاعف و اين سلسله سكانسهاي جادوييش كه به حق عنوان

" بهترين فيلم تاريخ سينما " را يدك مي كشد.

 

 

 

تا استاد بزرگ " سرجيو لئونه " در كنار "كلوديو كارديناله " زيبا ، كه نشانمان  مي دهد

 براي ساختن شاهكاري مثل " روزي روزگاري در غرب " حتي بايد به جزئياتي

 مثل طرز نگاه داشتن اسلحه بازيگرمان هم دقيق شويم.

 

 

پي نوشت: اين متن آشپزخانه خانم استوكز عجيب دلگير بود.

به جاي تبريك كليشه اي ، احمقانه و مسخره شب يلدا با چه لحن نوستالژيكي

 براي شبهاي محبوب و مادر بزرگش نوشته بود.

 اسمش را بيشتر مرثيه اي براي رويايش ميگذارم.

مطمئنم مادر بزرگ " خانم بينگو " وقتي از خيابون رد ميشه

 آدم دوست داره تمام صورتش رو غرق بوسه كنه.

 

پی نوشت: ازین پست به بعد آهنگ های راکی رو که دوست دارم هم برای

شریک شدن توی لذتشون واسه دانلود میذارم. آهنگهایی که هر کدام ...

خوب یا بد... برایم پر از خاطره اند.. چیزی چسبیده به ماشینی که رفیق جاده هایم

بوده است و مثل یک نهنگ پیر دیگر دارد به انتهای کارش نزدیک می شود.

Music/ Hold Me 

By / Fleetwood Mac

 

پی نوشت: تمام عکسهای این پست را به ترتیب از بالا به پایین و اگر بلاگفا بازشون نکرد..

 از اینجا بزرگتر و با کیفیت بهتری دانلود کنید.

 (۱) - (۲) - (۳) - (۴) - (۵) - (۶) ( عکس اضافی)

 

پي نوشت: باز هم نشد حرف نزنم....اما خوب كم كم دارم پيشرفت مي كنم....

 

 

+نوشته شده در 87/10/01ساعتتوسط ارتش سایه ها | |