|
" ... و اقيانوس به راحتي ناپديد شد " قبل نوشت: ديدن وبلاگهاي خيلي خوب و خوندنشان حداقل سودش اين است كه به نوع قلم زدنت جهت مي دهد. براي همين است كه نوشتار اين وبلاگ از امروز تغيير خواهد كرد. بخشهاي مختلفي به آن اضافه مي شود و سعي در تنوع دارد. كمتر حرف مي زند ( كه از حرف زدن خسته است ) و بيشتر با تصوير ( همان كه عاشقش است ) صحبت مي كند . دو بخش را اضافه کرده ام: : ۱: " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " ۲: " پرندگان می روند در پرو بمیرند " " اينجا هندوستان- کشور محبوبم و یک عدد خوک کثیف پشت به تصویر " " بار ديگر شهري كه دوست داشتم " .1 ۱: " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " قرار است حكايت يك شهر ( هر شهري ) باشد كه رفته ام يا خواهم رفت. عكسي ازش انداخته ام يا ديده ام. مهم نيست كه عكسهايم كيفيت مطلوبي داشته باشند يا نه. مي تواند ايران باشد يا هرجاي ديگري. مهم تصوير است و لذتي كه سعي دارم بقيه را ( آنهاكه لياقتش را دارند ) در آن شريك كنم. " قلعه بزرگ در شب- شب بی نظیری که داخل قلعه گذراندیم " " پرندگان مي روند در پرو بميرند ".1 ۲: " پرندگان میروند در پرو بمیرند " حكايت طبيعت است...زوال و نابودي... مثل خود شاهكار " رومن گاري "... تمام چيزهايي كه داشتيم و از دست رفته اند. اين عكسها مي توانند شرم يك دختر باشند يا مردانگي يك پسر. مي توانند حكايت رفاقت باشند يا سلحشوري هاي بزرگ و از دست رفته ... صحنه اي از يك فيلم خوب در دنيا..و. يا شخصيتهاي بزرگ در دنيايي پر از آدمهاي متوسط امروز. " زیر پایمان- داخل جنگل دریایی از مه بود " " پرندگان مي روند در پرو بميرند ".2 ۳: اينكه اين كار موفقيت آميز خواهد بود يا نه چه اهميتي دارد؟ نيچه بزرگ در كتاب " اينك ميان دو هيچ " گفته: " اولي : چگونه مي توانم بر فراز آن كوه بروم؟ دومي : تو فقط بالا رو... و به آن مينديش. " پي نوشت : از پله هاي قلعه وسط اين همه مه و بارون كه مي رفتيم بالا و شب شده بود ، هركس به ما رسيدگفت : " قلعه بسته شده برگرديد ".. نميدانستند حكايت ديدن قلعه نيست.. تمام كردن تمام آن پله هاي مزخرفي ست كه بايد بالا مي رفتيم...رفتيم... به پايان رسانديم.. و جالب اينكه جزو معدود انسانهايي بوديم كه شب را در دژنگهباني داخل قلعه رودخان سپري كرديم. بي نظير و بدون نقص... و متفاوت از تمام كساني كه سرازيري را نشانه گرفته بودند... پي نوشت : از پست بعدي كه سعي ميكنم نهايت هفته اي يكبار باشد.. كمتر حرف مي زنم. (+) وای وای که چقدر این نوشته..این مجله کوچک.. معرکه..معرکه...معرکه و لذت بخش بود.
" اينجا هميشه صبح است و من بد مطلق شده ام " 1: چقدر خوب و جالب و لذت بخش كه وقتي اين صندوق نظرات وبلاگت رو مي خوني كامنتي ببيني مثل اونچه تو روزنوشتها، امير قادري اول آذر نوشته بود. اون حس جادويي و خالصي كه توي اون كامنت بود با اين جمله شاهكار پاياني: " صبح شد . نور همينجوري دارد مي آيد و من همينجوري دارم آدم بدتري مي شوم " توي اين بخش خيلي اميدوار نيستم.حتي به خودم. يك جور يكي شدن مي خواد كه...نيست. 2: اون اوايل كه مي شنيديم يكي داره سازاي سنتي و مدرن رو اينقدر قشنگ تلفيق ميكنه و آهنگ "The Man Who Sold The World " نيروانا شده تم يكي از بهترين آهنگاش مثل " مرغ شيدا "..همون روزا چقدر از لذت سيراب مي شديم. ساعتها گوش مي كرديم و وقتي از " سيگار و چايي " حرف مي زد ، همديگر و نگاه ميكرديم كه ايول پسر..يارو عينهون خودمونه. اما وقتي ديدم كه نامجو توي جشن 40چراغ شركت كرد، انگار يه صدايي گفت " چرق " يه چيزي شكسته بود.سقوط آغاز شده بود. مثل يه هواپيما كه يه بالش آسيب ببينه داش گيج و ويج مي خورد. حتي نتونست سالم بشينه...با مغز اومد پايين. نامه اي نوشت و گفت " گه خوردم ". ۳: "وقتي يكي تو اوج باشه سقوطش هم وحشتناك تره." اين جمله رو خيلي دوست دارم . مثل آدمي كه از روي دايو بخواد بپره تو آب و خيلي بيشتر از اون كه از لبه استخر مي خواد بپره ، تو آب فرو ميره. حالا حكايت اين نيست كه آدم پرواز نكنه... حرف اينه كه اون بالا موندن چقدر مشكل شده. اوني كه ميخواد بالا باشه محكوم به اينكه هميشه تو اوج بمونه وگرنه با كله سقوط ميكنه. (+) هنوز هم نامجو گوش مي دم...با آهنگاش هم مي خونم. اما ترجيح ميدم فكر كنم اين صداي معركه و خش دار از آسمون با يه مشت موجود فضايي رسيده به دست من. و گرنه آهنگهاي جديدش....گفتي از كيه: " محسن نامجو " ؟.... نمي شناسمش رفيق... اصلآ نميشناسمش. ۴:از بحث امكان سنجي نيروگاه متنفرم. از 15/6 صبح بلند شدن هم همينطور. ازين كه فيلمنامه ام را ديگر حتي از روي ميز جمع كردم، ازين كه به اين محيط مجازي احمقانه، آلوده و محدود شده ام متنفرم. دوست دارم قدم بزنم... هيچ جا نباشم و همه جا باشم. با پالتوي سياه و سيگاري در دستم توي برف زمستون توي انقلاب، حسن آباد ، بازار قدم بزنم. دوست دارم بچه هاي بالا شهر رو به جرم اينكه هيچي نمي فهمن تحقير كنم. دوست دارم زياد برم قبرستون. برم بشينم زير بارون سر قبر بچه هايي كه حالا ديگه دارن كم كم فراموش ميشن. داد بزنم. دعوا كنم. داغ كنم. فحش خوار و مادر بدهم و اعتقادم را فرياد بزنم كه هركسي لياقت حرف زدن را ندارد. من ازين ژستهاي فرهنگي ، من از منطقي شدن متنفرم... " من يك بد مطلق شده ام " پي نوشت : خوشحالم كه دوستانم يكي يكي دارن به مزيت خوك بودن پي ميبرن. ايمان وبلاگش را به " جايي در ميان خوكها " تغيير نام داد. اونايي هم كه ندادن ته دلشون كم كم ميرسن به اينكه يا مثل اين آدماي احمقن.. يا يه مشت خوك كثيفن...مثل خود من. پي نوشت : پست بعدي سفرنامه خواهد بود و لذت بی پایانم در هارد راک کافه. سفري كه شهريور و مهر داشتم و الان هنوز درگيرشم: " با عشقي بي كران و آرامشي بدون مرز از شهر محبوبم ... شهر كثيف بمبئی "
|
About
"ما هیچ گاه آزادتر از آن هنگامی نبودیم که در اشغال آلمان به سر می بردیم...آن هنگام که حتی آزادی بیان را هم از ما گرفته بودند...زیرا آن وقت تمام کوشش ما راهی بود برای آزادی اندیشه..."
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
گفتنی های امیرفرشاد ابراهیمیان |