|
" بار ديگر... چيزهايي كه دوست مي دارم "* قبل نوشت: از اين به بعد گاه به گاه... اون وقتايي كه ببينم براي خودم هم لازمه كه رجوعي به قبل ترهايم بكنم.. به اون موقع ها كه بهتر بودم ...اين بخش رو به وبلاگم اضافه می کنم. 1: سال 84 ... همين حدودها كه هستيم وقتي براي اولين بار ارتش سايه ها در وبلاگها زاده شد اين جمله از نيچه بزرگ اولين و آخرين حرفش بود : " چقدر مشكل است كه شجاعت و بي باكي ، بي اعتمادي طولاني ، تنفر و قطع ناگهاني با گذشته همه با هم در وجود مردي يكجا جمع شود... اما از چنين بذري ست كه حقيقت امكان روئيدن پيدا ميكند. " حالا كه به اين جمله نگاه ميكنم، مي بينم چقدر اسطوره هايم پايبند بودن به اين سخن. 2: ساخت فيلم " يك روز... معمولي معمولي " رو كه تموم كردم... بحثمان سر تيتراژ پاياني اش گل گرفت... فيلم كه سينما ساحل اهواز نمايش داده شد.. تازه فهميدم كه انتخاب بهترين آهنگ ايراني تمام عمرم ( + ) روي سكانسهايي كه بازيگرم با پالتوي بلند سياهش جاده را ميپيمايد و ما انگار ديگر راهي به سوي ذهن اين ابر انسان نداريم و تنها نظاره اش مي كنيم، چقدر انتخاب صحيحي بوده است.... به هر حال فيلم درباره لذت انتخاب بود و پرواز، رهايي... اما نه آنجور كه همه " آزادي " صدايش ميكنند. حالا جز صداي بغض دار فريدون فروغي و اين شاهكار موسيقي معركه و اين متن زيبا... چه چيزي ميتونه جايگزين تك تك باورهايمان بشه؟ من كه ميگم هيچي...دقيقآ هيچ چيز. 3: اون شب باروني و برفي كه از سينما فلسطين و بعد از ديدن فيلم " حكم " اومدم بيرون، برام يكي از خاطره انگيز شباي زندگيمه... به رفيقم گفتم پسر...بزن بريم سمت لاله زار... دير وقت بود و مردم خوشبختانه به كانونهاي گرم خانوادگيشان پيوسته بودند. كسي حرف نزد. و اين دقيقآ بزرگترين لذت همراهي مان بود. ترانه لاله زار( + ) رضا يزداني را زير لب زمزمه مي كرديم و... نهايتش همين بود. 4: و اون قبرستون و اسلحه خالي و زن فاحشه اي كه "نجيب محفوظ " تصوير كرده بود. و لحظه به لحظه كتاب " دزد و سگها " يش كه فريم به فريم جلوي چشمانم تصویر می شد. پي نوشت: راكي اون اواخر فيلم...اون جايي كه بايد بره با قهرمان جهان مبارزه كنه ميگه : " آره و ليكن مهم نيست. چون قبلآ هم كسي نبودم.اما مي دوني اينم هيچ مهم نيست. واسه اينكه داشتم فكر مي كردم . مهم نيست كه مسابقه رو ببازم. مهم نيست اگه آپولو مخ منو توي رينگ در بياره . مهم اينه كه يه قدم گذاشتم جلو . چون تا حالا هيشكي نتونسته جلوي آپولو قد علم كنه . اگه من بتونم خودم رو به پاي اون برسونم و موقعي كه زنگ پايونه مسابقه مي خوره هنوز رو پاهام وايساده باشم ، اون وقته كه مي فهمم تو زندگيم واسه خودم كسي شدم ، يه آدم نه يه ولگرد مفلس مثه لاتاي محل..." اين هنوز بزرگترين فلسفه تمام زندگي منه.... پي نوشت: يه " داپليكیتور " خريدم... ازونايي كه 1 به 5 فيلم رايت ميكنن. دارم مي زنم تو كار پخش فيلم...اين حداقل جزو معدود كارايي كه عاشقشم. *- برگرفته از يكي از بهترينهايم... " بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم "
" ما بازيگران يك فيلم صامتيم... انگار "* 1: بعضي نوشته ها...بعضي حرفها مثل يه عيار سنج عمل ميكنه... آدمها كه باهاش مواجه ميشن نوع نگاهشون يا نوع برخوردشون با اون مساله يا نوشته بعلاوه پيش زمينه نوشتاري فكريشون خيلي چيزا رو دست آدم ميده.... واسه همينه كه اگه يكي كه احمقه از آدم طرفداري كنه همون حسي به آدم دست ميده كه وقتي احمقي مياد وبهت دري وري ميگه. 2: علي كاظمي كه رفيق ريشوي خودم بود توي صنعتي اصفهان و پر از تفكر ( حتي اگه بحثهايمان به جدل تبديل ميشد ) حرف جالبي به من زد...اينكه علي تو واكنش گرا شدي به جاي كنش گرا. حرفش از ته دل بود و كاملآ صحيح . عصبي شده ام چند وقتي ست و تحمل حرفهای قلمبه بی معنی ازين دست را ديگر را ندارم. هرچند كم كم سعي ميكنم به مرام سابقم برگردم. 3: چگونه ميتوانم واكنش گرا نباشم وقتي پست معركه و زيباي عماد را خوندم و نگاهي به كامنتها انداختم. عصبيتم ازين است كه چرا هر چيزي جاي دليل را ميگيرد و هركسي حكم منتقدي خودش را خودش امضا ميكند. آخر اينكه يكي آواره است يعني لياقت دارد؟ اينكه ميتونم چكمه بپوشم يا نه دليله خوبيه؟ آخه نويسنده عزيز تو كه تا الان توي نوشته هايت بیشترین حرف غيرعاشقانه ات هتل روآنداست. چرا مياي و درباره اين پست حرف ميزني. حالا گور باباي هرچي رييس جمهوره ...يا اينكه كي قراره ما هارو دوباره خر كنه.... تو اين وسط حرفهاي عاشقانه و دلتنگي هايت را تكميل كن. بله ... بله ميدانم كه نمي توانم تغييرشان دهم. اما عصباني كه مي توانم بشوم؟ باور كن گاهي سكوت از گزافه گويي بهتر است . باور كن. 4: آ مثل كلمه عجيب سوال دلچسبي ازم كرد... اينكه چه بر سر ارتش سايه ها آمده كه بند 4 پست قبل را نوشته است... حكايتش طولانيست رفيق. حرف حرف مقدسات است و ايمان داشتن به چيزهايي. اينكه بلاخره ما بايد از چيزهايي كه برايمان اسطوره هستند دفاع كنيم يا نه؟ نيچه بزرگ مي نوشت : " كلمه ها با ارزشند...اگر با خون نوشته شوند " من براي تمام حرفهايم براي تمام نوشته هايم چنين ارزشي قائلم. اگر در جمعمان حرف از "مارتين ايدن " مي شود، اگر ميگوييم كه اسطوره مان است... يعني اجازه هم نميدهيم كه هركسي ازش صحبت كند چه برسد به اينكه كسي بگويد " زمان تمام اين حرفها گذشته است ". در نظر من اين آدمها كه زياد هم هستند دارند در جهت جرياني حركت ميكنند كه غالب است. براي اينكه اگر بيرون از جماعت بمونند مجبورند گاهي تواناييهايي از خود نشان دهند كه ندارند. يادته هميشه وقتي مامي خواستيم از چيزي فرار كنيم لاي جمعيت گم ميشديم؟ يا اگر نمي خواستيم درس جواب دهيم سرمون رو پشت سر بقيه بچه ها قايم ميكرديم... ياد يه تكه شاهكار از نيچه افتادم: " آن جنگجو را كه اينقدر خسته و خون آلود روي تخته سنگي نشسته است بنگريد... او كسي ست كه بر ضد تمدن مي جنگيد... زيرا ميدانست اگر تمدن پيروز شود، تمام نشانها، افتخارات و حتي زنان زيبا از آن ترسويان خواهد بود " 5: ديدن فيلمهاي وسترن چيزه جالبي ست. نوعي جهان بيني معركه و امروز به يادش افتادم. قديمها آن كس كه اسلحه نداشت يا با زنان فاحشه دم خور بود و كاسبي راه مينداختَ يا مغازه دار بود و یه پیشبند به تنش،آن وقتها كه هركس جربزه بيشتري داشت، تفنگ سريع تري داشت آقا بود، آن وقتها كه با هركسي دوئل نمي كردند. بايد به حدشان ميرسيدي. وگرنه سياهي لشكرها كه همون اول دسته دسته روي زمين ميريختند. تاثير گذار بود...خيلي.... حالا هرچه مي خواهيد فرياد بكشيد. يا هركسي كه دوست دارد ليچاري نثار من كند. مثل سياهي لشكرهايي هستيد كه اتفاقآ موقع مرگ بيشتر داد ميزنند و سر و صدا مي كنند. نه مثل كابويي كه آرام و در سكوت ،در دوئل شكست مي خورد و مي ميرد.... پي نوشت: با كساني دمخور مي شوم كه تيراندازان خوبي اند. مثل پيوندهاي وبلاگم. گفتم كه قرار است به مرام سابقم برگردم. مثل " سارق " ... مثل مقدساتم. پی نوشت: خوبه... دوستی که بسیار عزیز است و حرفهایمان را متقابلآ درک میکند خبر داد که به زودی قرار است پرونده ای برای شاهکار " مارتین ایدن " در آوریم. درست بعد از تکمیل پرونده " برادران کوئن "... خوشحالم.... که هنوز دوران خیلی چیزها نگذشته است. * بخشی از یه شعر معرکه که دوستم به من معرفی کرد.
" اونايي كه از در ميان تو... اونايي كه از پنجره ميان تو "* 1: در كنار تمام مقدساتم ( به قول مرد سوم ) يه همچين تقسيم بندي دارم... اينكه: آدما دو دستن.. خوشبختانه يا بدبختانه من هميشه درگير گروه اقليتش مي شوم. 2: ماشينها انگار حريم امنشان شده است... در گرما و در سرما شيشه هاي اتومبيلشان بالاست و انگار هوايي قرار نيست اين حريم ، اين قلمروشان را تسخير كند. از گرما له له مي زنند و از سرما بيزار... خنده دارند ، خنده دار. گفتم كه آدما دو دستن اونايي كه وقتي بارون و برف و سرماست شيشه هاي ماشينشون و ميكشن بالا و اونايي كه شيشه هاشون پايينه و از وجودش غرق در لذت مي شن.... 3: نمي دونم چرا بعضي از دوستانم هي دارن تاكيد ميكنن كه دوران رفاقت ، دوران به چيزي ايمان داشتن گذشته است. ياد اون ديالوگ فيلم عزيزم " گوست داگ " افتادم... اونجا كه با اين شكارچي خرس جدل ميكند. " اونا رو ميكشين... چون ديگه اين طرفا پيدا نميشن؟ " و شليك ميكنه...به اونا...رو به دوربين...به ما.... 4: فقط آدمهاي ترسو در جهت جريان آب ، در راستاي وزش باد حركت ميكنند. پي نوشت: كاش صدا و سيما قسمت آخر سريالهاي معركه را تكرار نكند. تلخيشان ، اون حس جادويي نوشتن ازبين ميرود. حس بدي به آدم دست مي دهد. انگار اين سرخوشي هم به دام تكرار افتاده باشد و مثل اولش نباشد. بايد اون تكه " گوست داگ " رو هر روز توي گوششان زمزمه كنند: " و براي هر چيز و هر نكته اين نقطه پايان است كه اهميت دارد " نبايد به هر چيزي که گند بزنند. *- یکی از دیالوگهای معرکه " خوب . بد . زشت "
" تو فقط بالا رو... و به آن مينديش " 1: آدمهاي عصباني رو خيلي دوست دارم. ارتباطم باهاشون سخت تره اما برام لذت بخش ترن. يه جورايي آدمايي كه داغ مي كنن انگار بي خيال تمام اون نقاب و اون حجاب مسخره اي مي شن كه هممون دور خودمون پيچيديم. حجابي که حداقل كمكمون ميكنه حالمون از همدیگه به هم نخوره يا از هم ديگه نترسيم. آخه ما يه مشت كرميم كه در كثافت اين لجنزار مي لوليم و با حرفاي گنده گنده دهانمون رو بيشتر از اين لجن پر ميكنيم. آدماي عصباني از اين همه آشغال به ستوه اومدن... اون پرده رو كنار زدن.... و ميكشن... كشته ميشن.... 2: حالا كه وبلاگ عماد رو مي خونم اين عصبانيت توي تمام نوشتش موج ميزنه. حتي اگه تركشش به من هم خورده باشه باز هم نوشتش معركه و دوست داشتني شده. از حرفاي دهن پر كن خلاص شده و در عين سادگي گفته... جملاتي كه فعل ندارند و چقدر دلنشينند انگار كه ناخودآگاه مي دانيم كه اين حرفها چقدر بي انتها و بي پايان خواهند بود. مدتها بود همچين عصباني و داغون و معركه چيزي نخونده بودم. 3: ديروز توي سرما كه با لذت سيگار ميكشيدم و قدم ميزدم به دوستم گفتم: " هر وقت كه مي خندم حس بدي دارم. منتظرم كه يه چيزي ازون بالا بياد و از سولاخ دماغمون اين خنده ها رو بكشه بيرون. " شوخي نكردم... هنوز هم معتقدم... خوب يا بد... چرا هميشه آدماي داغون برامون جذابترن؟ 4: عماد... رفيق....ادامه نوشتت و من مي نويسم.... وقتي من هم هنوز عاشق احمدي نژادم. وقتي جرياني بعد 12 سال هنوز يك آدم جديد تربيت نكرده است وقتي كانديداي مورد نظرشان هنوز در شيش و بش آمدن نيامدن است و احمقها نمي فهمند كه كسي كه الان تصميم نمي گيرد مي تواند رييس يك جمهور باشد؟ وقتي پارك خجير را نگاه ميكنم و ياد آن مي افتم كه چگونه تمام امكانات رفاهي، آب ، برق،گاز و خدمات درماني را زمان اصلاحات به روستاييانش قطع كردند تا زمينخواران به مراد دلشان برسند... وقتي حالا اين جماعت ادعاي محيط زيست ميكنند وحرف از نابساماني كشور ميزنند.... مي خواستم بنويسم كه با تمام اين وقتي ها... خنده ام مي گيرد... ديدم حتي عصباني هم نمي شوم... همون ناتمام موندن جمله ها چقدر زيباترشان ميكند. 5: مي خواستم از لحظات جادويي سكانسهاي پاياني " روزگار قريب " بنويسم. خواندن نوشته عماد اين شراكت در اين لحظات بی نقص را كمي به عقب انداخت. هرچه باشد رفاقت است. پ.ن : هرچند از توضيح واضحات دادن متنفرم... اما وقتي دوستي به آدم چيزي گوشزد مي كند رفاقت ايجاب ميكند كه حرفها زده شود. اين توضيحات را با خودش در ميان خواهم گذاشت. مطمئن باشيد قانعش خواهم كرد كه من هيچ گاه نه كارمند خواهم شد و نه به آن عادت خواهم كرد. به او فيلم " سارق " را يادآوري ميكنم .. اينكه رفيق... ما انسانهاي طغيانگريم... ازين لجنزار بيرون مي پريم ... مثل ماهي... حتي اگر آبي نباشد و...از بی هوایی... از تنهایی... بميريم...
" ياد گفتار زرتشت افتادم در جمع بندباز و مردمي كه تنها نظاره گرند " 1: دوباره نوشتنم اينجا ،همين ارتش سايه ها، مي تواند از ضعف يا ناتواني يا پايدار نبودن در تصميمي كه گرفتم باشد. اما برايش دليل هم دارم.... اين دليل ممكن است توجيه تلقي شود . مهم نيست.... اهميتش تنها در اين است كه ترغيبم كرد به نوشتن... به بودن....خوب يا بد . 2: ياد روايتي از تيمور لنگ افتادم. ميگويند پس از جهانگشايي ها و پيروزي هاي زياد ، سرمست از غرور... زندگي عادي پيشه كرد ، مست ميكرد و كارش اين بود كه با زنان مختلف همخوابگي كند. مستي ، خماري دارد و اينجاست كه گاه به گاه آدم را به فكر فرو مي برد. اين همه غور كردن در زندگي حاضرش و فكر كردن به نيرويي كه آرام آرام در وجودش رو به تحليل بود ، تيمور را از اين رو به آن رو كرد. فاحشه را به كناري پرت كرد و به سختي زره پوشيد. تا آخرين نفس در جنگ بود . 3: شيخ الشيوخ عزيز ، دوست مهرباني ست. نه اينكه از او خوشم بيايد. اما ياد جمله : " عدو شود سبب خير" افتادم... نظراتش و قضاوتش و جملاتش درباره من هرچند تند و تحقير آميز و در عين حال خنده آور بود اما نهايت لذتش در اين بود كه تحريكم كرد به دوباره نوشتن . به دوباره گفتن. شيخ عزيز ازت متشكرم. از اين كه فاحشه تيمور لنگ را بدون اينكه بخواهي برايم نقش آفريني كردي و صعود دوباره من را رغم زدي. ازینکه دوباره نشانم دادی بودنم اینقدر قدرت دارد که آدمهای خنثی رو هم به واکنش وا دارد. اینکه دری وری بگویی ناراحت کننده نیست. و گرنه کدام انسان بزرگ و تاثیر گذار هست که توهین نشنیده باشد. اشتباه نکن. غرور سرشارم نکرده. من که کلآ ادعایی نداشتم. واکنش تو به من ثابت کرد که اینگونه هستم. که هنوز از خیلی ها بزرگتر هستم. *ـ اين نظرات دوست مهربانم( شیخ ) . براي اينكه چند ثانيه اي رفقايم را شاد كنم. ( + ) ۴:اسمش کمی تغییر کرده. خوک کثیف را که عاشقشم به ارتش سایه ها چسبانده ام خوک کثیف و ... / ارتش سایه ها ۵: اين شروع دوباره ، با بوي پاييز و سرماي بي حدش آغاز شد... خوشحالم كه كمي لرز به اندامم مي افتد و بوي بارون به مشامم مي خورد. يك برف قدرتمند را طالبم . كه پايه هاي اين تمدن را كمي زير سوال ببرد و ناتوانيمان را در مبارزه و مجادله با طبيعت قدرتمند. ۶: حالا نفس راحت مي كشم. بدون نوشتن بيمار بودم. حالا اين نخ سيگار چقدر برايم لذت بخش است.
|
About
"ما هیچ گاه آزادتر از آن هنگامی نبودیم که در اشغال آلمان به سر می بردیم...آن هنگام که حتی آزادی بیان را هم از ما گرفته بودند...زیرا آن وقت تمام کوشش ما راهی بود برای آزادی اندیشه..."
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
كويرها و بيابيانهاي ايران |