تبليغاتX
ارتش سايه ها






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ارتش سايه ها

 

        " يك و يك ... يا سس كچاب براي يك روز آخر ارتش سايه ها "

 

قبل نوشت: جريان چيه...؟

سكانس آخره؟ شايد مثل فيلماي نوآر قراره تو اين سكانس پاياني رازي برملا بشه؟

آره؟... من كه نمي دونم.... هنوز حتي نمي دونم چي مي خوام بنويسم...

 ميرم جلو تا بلاخره يه چيزايي ثبت بشه ديگه... شايدم دارم جمله نيچه رو عمل مي كنم:

" وقتي ديدي داري به چيزي كه بايد نوشته بشه ، فكر مي كني.. نوشتن را كنار بگذار "

 

 

1: چند روزيه دارم فكر مي كنم چقدر اين لحظات آخره سقوط يه هواپيما برا مسافراش

مي تونه دردناك، جذاب ، هيجان انگيز و تلخ باشه...

آره همه اينا امكان داره... فقط بستگي داره كه چه جوري بهش نيگا كني....

به اون لحظه آخر....كه هيچ كاري ازت بر نمياد... هرچه قدر فرياد بزني ..

دست به دعا برداري جيغ بكشي يا گريه كني ، بخندي يا عصبي بشي...

كار تمومه رفيق...

چند روزيه دارم فكر ميكنم ، من اگه بودم چه غلطي مي كردم...

شروع مي كردم مثلآ خداحافظي كردن و زنگ زدن به اين و اون...

نه!! فكر نكنم...احمقانه ترين كار ممكن مي تونه بعد از تمام اون كاراي بالاهمين باشه..

كاري كه من دوست دارم بكنم شايد هيچ وقت در واقعيت نتونم عمليش كنم

اما از تصورش لذت مي برم:

" اينكه تو اون همه شلوغي برم يه صندلي اون ته گير بيارم خلوت ،

كه همه زمين زير پام رو كه به سرعت هم داره به من نزديك ميشه ببينم ،

يه سيگار آتيش بزنم ( كه مطمئنم شايد به 2 يا 3 كام هم نرسه طول زندگيم ) ،

از پنجره زل بزنم بيرون..وبعد....

بوم م م م .... منفجر بشم. "

 

 

2: ذهن زيباي مستر اولد فشن رو واقعآ دوست دارم.... پر از حرفهايي كه لذت آورند.

 

يا اين دوتا وبلاگه " اين منم " و " آشپزخانه خانم استوكز " كه يه جورايي

لحن دخترانه عجيبي بهشون حاكمه و اين لذت بخششون مي كنه.

 

Life Goes On In Tehran هم كه پر از عكسه... عكساي معركه..

حكايت يه دختر خانمي كه پا شده اومده ايران و از همه جا عكس انداخته..

از ريز ترين چيزهايي كه من ممكنه هر روز ازشون گذر كنم...

ديدن تهران و مسافرتها * و جاده ها از ديد يكي كه حريصانه عكس گرفته عاليه...

*_ اعتراف مي كنم با ديدن عكس هاشون از جاده باروني و معركه شمال

و اون همه قهوه خونه بكر توي جاده... به فاصله يك روز راهي جاده شدم...

جاده هاي تاريك و روشن.. گرم و باروني... خشك گاهي و سرسبز.

 

ستون كاغذي رو هم كه با اون آهنگاي جذابي كه هر دفعه رو صفحه ورودي وبلاگشونه

 تازه كشف كردم... بچه هاي خلاقه  زنجان... كه سايت معركه اي طراحي كردن.

 

Old Fashion  بي نظيره... بي نظير.

 

پي نوشت: آخره فيلم فرار بزرگ اونجا كه  خيلي ازين زندانيا رو كه مي خواستن

فرار كنن و گرفتن و برگردوندن و چند نفريشون رو هم كشتن ،

از سردسته اونا كه استيو مك كويين بود سوال كردن:

" اين فرار با اين همه تلفات و دستگيري ارزشش رو داشت ؟ "

و اون مي گه :

" بستگي داره كه چه جوري بهش نيگا كني "

حكايت همه ما بي استثنا همينه... اينكه چه جوري بهش نيگا كنيم.

 

 

پي نوشت : آخراي نوشتنمه و مي بينم كه هيچ رازي برملا نشده... شده؟

زندگي جريان آرام و يكنواخت خودش رو طي ميكنه...

آدمها به سادگي از ذهن هم خارج مي شن و ما به بزرگترين خصلت وجوديمان

( كه هم مزخرفه هم عالي و بسته به نوع نگاه )همواره تعظيم مي كنيم : " عادت كردن "

 

پي نوشت : قيصر يه جايي تو يكي ازون پلان سكانساي خداي فيلم

 به خان دايي ميگه : ( نقل مضمون )

" دو بار كه آفتاب از پشت اون ديفال غروب كنه ، ديگه كسي يادش نمياد ما كي بوديم

و واسه چي مرديم... ديگه اين روزا كسي حوصله قصه گوش دادن نداره خان دايي "

قيصر شاهكاره رفيق ،. شاهكاره به تمام معنا...

 و اين مونولوگ... جادويي... بدون ذره اي ترديد.

 

 

پي نوشت :هنوز هم عاشق نگاه قيصرم به فاطي از پشت شيشه ..

 يه جوري عاشقانه ترين نگاهيه كه ديدم.

 

+نوشته شده در 87/06/06ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

           " لذت ماهيگيري... يا بلاخره مي خوايمش يا نه؟ "

 

قبل نوشت: مثل اين مسابقات دو ميداني كه نمي دوني بايد از 3 شمارش معكوس كني

يا قراره تيري شليك بشه كه منفجر بشي و بدوي،اين 3 روز اخر و دارم مي گذرونم.

اينكه قراره با نوشتن خدافظي كنم... با اينجا خدافظي كنم...

 اصلآ مي خوام كه خدافظي كنم؟

اما هرچه كه باشد ارتش سايه ها از 83 شروع كرد... بارها وبلاگش رو از نوشته هاش خالي

كرد و باز نوشت... اين بار بهتر است قطعي باشد...

بلاخره يه روز آدم بايد اون كاري رو كه بايد انجام بده...

چيزي مثل كارگردان شدن.... يا بستن وبلاگ ارتش سايه ها

 

1: مثل ماهيگيرهايي كه ديگر براي صيد قلاب نمي اندازند....

براي آنها لذت پيروزي مهم است..

اينكه چند نفر ، چندتا ماهي به قلابشان گير ميكند.

اينكه تقلا كردن صيد و دست و پا زدن

و مبارزه براي از دست ندادن شكار لذت بخش مي شود.

گيريم كه بعد از بيرون اوردن اون ماهي گنده، يه نيگا بش بندازن و قلاب و دربيارن و

بشينن و ولش كنن تو آب...

 

مارلوي سينما

 

2: مثل اين ديالوگ شاهكاره ريموند چندلر توي كتاب " حق السكوت " :

مارلو : خداحافظ ليندا. اميدوارم چيزي رو كه مي خواي پيدا كني!

ليندا : من هميشه چيزي رو كه مي خوام پيدا ميكنم.

ولي وقتي پيداش مي كنم ، ديگه نمي خوامش.

 

3: مثل اين ديالوگ معركه راكي:

" بزن بيخه خيالش ، ولش ده تو چاه "

 

پي نوشت : يا مثل رفتن... جدا شدن... دور شدن...دلتنگ شدن...

و هزار تا چيزه ديگه.... و زمزمه كردنه بزن بيخ خيالش و...

اين كه چرا همه چيز يه جوريه .... نيست؟؟

 

 لذت بخش ترين قهوه دنيا

 

پي نوشت: مدتيه سعي كردم يه سري چيزها رو حذف كنم.... آدمهارو.....

شايد حالم و بهتر كنه.... كتاب نخونم... دله بشم...

 يه كثافت متحرك كه فيلم نبينه ،

كتاب نخونه ، موسيقي جفنگه " اينجوري " و " يالا " و " دخت بندر " گوش بده...

نشد رفيق... نشد....

ياد اون سكانس معركه فيلم " مخمصه " افتادم كه آل پاچينو مياد تو خونه ،

مي بينه زنش آرايش داره مي كنه و بي توجه به اون يا براي اينكه  مثلآ تحقيرش كنه

تاكيد مي كنه كه مي خواد بره مهموني و اونم تنها....

آل به ساعتش يه نيگا ميندازه..

مي بينه هنوز وقت داره كه به عشقش " رابرت دنيرو "

برسه... پس با هلي كوپتر ميره از بالاي اين شهر نوراني تنها رفيقش رو

پيدا ميكنه و در يكي از جاودانه ترين سكانساي تاريخ اون 2 تا

مثل دوتا آدم برگزيده  انگار كه نه انگار دزد و پليسن ،

ميشينن و لذت بخش ترين قهوه دنيا رو مي خورن.

 ميدوني رفيق ،با ما تنهايي جيمز كان فيلم سارق و

 اعتراض راك و سختي هاي مارلو پيوند خورده  انگار...

اخر هم مثل " آل پاچينو "  عشقمون ميشه يه آدم داغون تر از خودمون.

انگار كه وجودمون وابسته بشه به بودن اون... و در عين حال نابودي اون....

تضاد جالبيه نه...؟ گفتم كه ما با پارادوكس پيوند خورده ايم...

چه خوب ، چه بد . چه بخواهيم.. و چه نخواهيم....

 

 

 

+نوشته شده در 87/06/04ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

           " زمان... يا چگونه در اين 5 روز از بي نظمي لذت وافر ببرم؟"

 

قبل نوشت: در سكوت كامل و خالص كه گوشا رو تيز مي كني،

صداي ثانيه شمار ساعت خيلي خوب شنيده ميشه...

تيك تيك... اين اما، گذرگاه دقيقه هاست.

 

1: " نام من هيچكس "  فيلم " تونينو والري " نيست. در اين شك نكنيد.

اين اثر متعلق به خود " سرجيو لئونه " ي تهيه كننده است.

در جاي جاي فيلم ردپايش پيداست و آدمهاي دقيق از كشف اين نكات لذت فيلم را مي برند.

اينكه وقتي " هيچكس " قطار را كه نمايتده گذر زمان است نگه داشت ،

سوتش را براي " هنري فاندا " به صدا درآورد و خنديد...

كه يعني رفيق راهي نداري... زمان ايستاده و تو بايد مبارزه كني...

شليكهاي پياپي كه به آخر رسيد ،

حالا فانداي عينكي شده و خسته و عشق پول، به يك اسطوره تبديل شده بود،

دقيقآ همونجوري كه هيچكس مي خواست... با غلبه بر زمان...

گفتم كه فيلم متعلق به لئونه بزرگ است

با همان اسطوره سازي هاي جادوويي خودش.

 

 

2: از اين شاهكاره " اكي كوريسماكي " قبلآ هم نوشته بودم...

اما دوباره حرف حرف زمان است و اين فيلم  كوتاه و خوب كوريسماكي ...

اينكه  لحن سرد كوريسماكي وقتي تو يه سكانس معركه  با يه موزيك معركه

قاطي ميشه... يا رو مرده كه از زندان آزاد شده مياد تو كافه و " برندي " *

رو خيلي معركه ميره بالا و منتظر مي مونه تا عشقش بياد بشينه كنارش،

عشقي كه پير شده. حالا اونا بايد ظرف ده دقيقه تصميم بگيرن كه بمونن يا برن...

بدون حرف... ميرن... چون قطار سيبري قراره تا 10 دقيقه ديگه راه بيفته .

 

 

3:  يكي از لذت بخش ترين كاراي دنيا اينه:

كه بشيني تو ماشين.... صداي موسيقي راك معركه اي رو كه دوس داري زياد كني

و بچرخي... تو شبها و اتوبان هاي خلوت... گاز بدي و سيگار بكشي و

با بغل دستيت اينقدر رفيق باشي

 كه بدونين اين موسيقي تمام حرف جفتتونه.. زبان گويا .

و سكوت كنيد... و وقتي كه فكر ميكني نكنه دير شده باشه

 فقط به اون ساعت ديجيتاليه زرد ماشين اشاره كني

و بشنوي  : " هنوزم وقت داريم يه كم بچرخيم " و باز سكوت...

سكوت محض...

 و موسيقي راكي كه طبق يه توافق نگفته دوباره ميزني از اول بياد.

هيچكس چيزي نمي گه..

 اما تو مي دوني كه هر دو دارين از اون آهنگ لذت وافر مي بريد.

 

پي نوشت: هر وقت كه از اين تهران خارج مي شم و يا مثلآ پا به جنگلاي عباس آباد

ميذارم و ميبينم دقيقآ كوهي از زباله اونجاها جمع شده...

مي فهمم كه اين يك اعلان جنگه...

اين بار منم كه  وقتي داخل آسفالتهاي شهرشون مي شم

مثل هميشه آشغالهام رو روي تك تك خيابونا ولو ميكنم

و اينبار اگر كسي به من تذكر داد كه  "آقاي محترم " فقط نگاش ميكنم

مي خندم و با پاكت سيگاري كه روي زمين انداختم يكي دوتا شوت مي زنم.....

بذار بگويند بي فرهنگ و بي تمدنم....

در جنگ كه حلوا خير نمي كنن......

 

*_ برندي يه نوع ويسكيه....

 

 

+نوشته شده در 87/06/02ساعتتوسط ارتش سایه ها | |