تبليغاتX
ارتش سايه ها






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ارتش سايه ها

 

      " ده... يا من از سينماي كيارستمي اصلآ لذت نمي برم"

 

قبل نوشت: البته كيارستمي فيلمي به اسم " زير درختان زيتون " رو هم داره....

مدتها با اين فيلم و اون عشق معركه ش زندگي كردم....

 

1: ديدن دوتا فيلم وسترن شاهكار پشت سرهم هيچ چيز نداشته باشه ،

حداقل حال آدم رو خوب ميكنه... كما اينكه گاه به گاه ممكنه به ذهنت هم بياره كه

پسر بعضي وقتا يه سري چيزا رو داري فراموش ميكنيا...

اين جاس كه عين اين سيلي خورده ها شوكه ميشي و انگار نه انگار كه

اين فيلمها رو بالاي 30 بار ديدي ميشيني و زل مي زني به تصوير...

 

2: " من يه مردم... از نسل گذشته

براي ما نه زمين معنا داره ، نه زن و نه پول "

هنري فانداي " روزي روزگاري در غرب" شخصيت كثيفيه... خيلي كثيف

اما وقتي اخراي فيلم يهو يه همچين ديالوگي رو مي شنوي ، اون وقته كه ميبيني

چرا مثلآ سرجيو لئونه يه استاده....

 اين كه منفي ترين شخصيتش يه همچين جهان بيني معركه اي داره.

 

فاندا و هارمونيكا

 

3: " وقتي با كسي كار ميكني ، بايد تا آخر باهاش باشي..

و گرنه مثه يه حيوون مي موني "

چه كسي به جز " سام پكين پاي " كبير ميتونه يه همچين شاهكاري رو

با همچين فرياد و اعتراض و خشونتي تو صورتمون فرياد بزنه...

پايان شاهكاري مثل اين گروه خشن رو كه با ولع ميبيني ،

دقيقآ درك ميكني چرا به پكين پاي بزرگ ميگن : " شاعر خشونت "

 

سام بزرگ و ويليام هولدن

 

4: " _ خدا اين ديك كارسون رو بكشه!!

_ تو اگه جاي اون بودي چي كار مي كردي؟؟ اون قول داده!!!

_ اون به راه آهن قول داده

_ ( با خشم ) مگه فرقيم ميكنه؟؟؟؟

_ ( فرياد ) معلومه كه فرق ميكنه... مهم اينه كه آدم به كي قول ميده.."

 

آخ كه اين ديالوگ چقدر زيباست... چقدر بحث برانگيزه....

اصلآ هنر اين گروه خشن همينه... كه تمام ذهنيتت رو به هم ميريزه....

اين كه چي درسته...اصلآدرست كدومه....

 

پوستر معركه

 

پي نوشت: سرجيو لئونه بزرگ ميگه :

" زمان حال اهميتي ندارد... تنها خاصيتش اين است كه تبديل شود به گذشته "

9 روز ديگر... ارتش سايه ها هم به گذشته تبديل خواهد شد... و اين ارزشمند است..

 

 

 

پي نوشت: وقتي كه " پايك و دار و دستش " آخراي فيلم از تو يه فاحشه خونه ميان بيرون

و صورتشون داد ميزنه كه دارن ميرن كه بميرن...

رفيقشون كه بيرونه يه لبخند معركه مي زنه.... يه جورايي به مرگ... به پرواز.

هميشه آرزوم بوده يه جايي ، يه زماني...

لبخندي بزنم مثل اوني كه رفيق ويليام هولدن زد، آخر " اين گروه خشن "...

 

+نوشته شده در 87/05/30ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

 " Final Countdown " 

            " یازده .. یا از فردا این آهنگ رو زمزمه میکنم ؟ "

 

قبل نوشت : اين آهنگي كه بالا نوشتم معركه س...از گروه " یوروپ "

 مخصوصا وقتي با سكانس پاياني فيلمي كه توش اين آهنگ خونده شده ، قاطي ميشه.

اسم فيلم يادم نيست... از فيلم چيزي يادم نيست...

اما اين آهنگ و اون فرار لاي اون همه آب و مرداب... دمش گرم.

 

1: غار كهك نزديكاي سلفچگونه.... با ورودي عمودي به طول 6 متر....

جالبه كه باس اين غار رو از بالا به پايين وارد شد... با يه عالمه ديواره هاي معركه...

اين برناممون احتمالآ خيلي جالب باشه....

 

 

2: ميگن شهروند امروز عكس گلزار رو زده روي جلد...

تازه هم كه يه مصاحبه با پسر ايرج خان رو رفته...

سينماي ما رو هم ميگن گلزار نصفش رو خريده....

مسولين اين نشريه ها ،هم سايت دارن و هم وبلاگ و هم به اصطلاح روشنفكرن...

اشتباه نكنيد اين وبلاگ در 10 روز آخر قرار نيست تبديل به يه مجله  زرد شود....

بوي گند از سرتا پاي همه چيزمان بالا مي رود...

استشمامش نمي كنيد؟

 

3: فردا روز خوبي خواهد بود.... خواهد بود؟

 

پي نوشت: به نظرت اين جمله " چخوف " يه شاهكار به تمام معنا نيست...؟

" ... و ناگهان همه چيز برايش روشن شد "

يه حس عجيبي توشه... تو چي فكر مي كني....

 

پي نوشت: اين پست انگار شده مجموع دله *هاي اين چند روز آخر...

 يك آهنگ وحشتناك ( دله ) گوش دادم.... اينقدر دله كه عاشقش شدم

و دربه در دنبالشم.... از مهدي اسدي بود فكر كنم...

ياري رساني هست؟

*: دله يه اصطلاح است... اصطلاح من دراوردي ارتش سايه ها و رفقا....

همه كاره... و با كاربردي همه منظوره...

و اصالت مثال زدنيه خوزستان.... اينو برو بكس اهواز نكتش رو خوب ميگيرن...

 

 

+نوشته شده در 87/05/29ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

                    

              " دوازده ...يه فيلم شاهكار از يه كارگردان روسي شاهكار "

 

قبل نوشت: ديروز روز 13 پاياني بود و من آپ نكردم.....

دليلش مهم نيست.... فرض كنيد يه خبر خوب يا اتفاق جالب.....

هرچه بود مرا تا آخر شب درگير كرد....

 

1: چرا آدمها وقتي داغون ترن راحتتر مي نويسن؟

 

2: انتهاي فيلم 12 يه شاهكاره به تمام معنا بود .

اون موسيقي معركه ي اهالي چچن با اون رقص زيباي پسر...

و اون نقاش جادويي...حتي اگه به نظر ميومد ريتم فيلم به هم خورده

اما اون رقص جنگجويانه پسر.

چه قدر لذت بردم..رفيق... چه قدر!!!

 

چالش پيش روي هيات منصفه....

 

پي نوشت : بعد از ابرهاي جنگل ابر... انگار كم حرف تر شده ام... نه؟

 

+نوشته شده در 87/05/28ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

  

             " چهار ده روز آخر را با آن ابرهای شناور جنگل طی خواهم کرد "

 

قبل نوشت : ميگن ادمهاي كور هيچ وقت سيگاري نميشن....

آخه اونا لذت ديدن دود سيگار و رقصش رو تو آسمون كه نمي تونن تماشا كنن.

 

1: اين عكس رو ايمان كه از دسته من هم حسابي شاكيه لطف كرده و گذاشته تو وبلاگش...

اين خوك كثيفي كه تو عكس داره سيگار رو اين همه با لذت دود ميكنه ارتش سايه هاست

و مكان هم همون غار بورنيك... سياهي و تاريكي وحشتناك اونجا رو ميبيني...

ديوانه وار لذت بخشه..... و اون دود بي پايان سيگار و لذت ديدارش....

ايمان واسه گرفتن اين عكس خيلي زحمت كشيد و البته بنده هم براي اين ميزان دود

مجبور شدم دو سه تا سيگار تو دهنم كنم.... ريه ها كه مرخصن صد در صد....

 

لذت سيگار غار بورنيك

 

2: مظنونين هميشگي يكي از بي نظيرترين لحظات زندگيمه.....

و اينجاش كه اون دار و دسته تو زندونن و دارن تو هم وول مي خورن و

 " دين كيتون " كه خودش دزد خدايي بوده و حالا داره ميره تو كار خريد و فروش و

 يه زندگي بي دردسر و ناراحت ازينكه گير افتاده بدون گناه تو دار و دسته دزدا...ميگه:

" – نمي خوام با هيچ كدومتون رابطه داشته باشم... مي فهمين ؟

و مك منيس ميگه :

" – دين كيتون... سلطان اراذل... دنيا به چه فلاكتي افتاده "

 

 

 

3: اين فلاكت رو درك مي كنم.... اين اراذل رو تا آخر فيلم دوست داشتم...

 

پي نوشت : " – اينجا چرا اينقدر به هم ريختس ؟  "

" – آره اما تو خودش يه نظمي هم داره... براي اين كار بايد از دور بهش نيگا كني "

شاهكاره... همين....

 

 پی نوشت : میگن سیگار قبل ناشتایی بهترین طعم رو داره....

طعم کوتاه کردن عمر...

 

پي نوشت: چقدر لذت بخشه وقتي تو اين همه وبگردي

 يه همچين وبلاگ معركه اي پيدا ميكني....

كما اينكه كم كم شايد هم تو يه پست كامل

فقط از 7 8 تا وبلاگ معركه اي  كه پيدا كردم  نوشتم

وبلاگ هايي كه وقتي ميبيني لذت مي بري و حسادت ميكني.

 

*: فردا و پس فردا در بالای ابرهای جنگل ابر در آسمانها سیر خواهم کرد

ارتش سایه ها دو روز آپ نخواهد شد... نفس راحتی بکشی

 

 ابر و آهنگ راك

 

پی نوشت : امروز به ۱۴ روز آخر رسیدم  و باید می نوشتم...

اما بعد ۳ روز کامل بیدار موندن و نشئگی و مستی اون ابرها که ذره ذره

میومدن پایین و دورم رو فرا میگرفتن و من لای ابرها قدم میزدم...

حالا فقط می خواهم بخوابم... آسوده... تا این نشئگی با دیدن این

شهر حماقت بار و این مردم حماقت بارتر ارزش خود را از دست ندهد.

 

+نوشته شده در 87/05/26ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

                         " 19 يه جورايي قشنگترين عدد دنياس "

 

قبل نوشت: مطمئن باش كه تبديل به يك " هوبي " نخواهم شد....مطمئن باش.

 

1: چرا آدمهايي كه هميشه تو اوجن براي من قابل فهم نيستن؟

چرا دوست دارم قهرمانهام يه جاهايي بعضي وقتها اصلن زمين بخورن ... درب و داغون بشن...

بذار بهتر بگم اصلن چرا اغلب قهرمانهاي زندگي من شكست خورده اند؟

عجيب غريبن؟ انگار وقتي دارن سقوط ميكنن

 و نزديك زمين ميرسن صداي نفسهاشون رو مي شنوم

بهم نزديك تر ميشن ...لمسشون ميكنم...

و اونا دوباره اوج كه گرفتن اينبار برام باور پذير تر شدن...

 

2: " آدمهاي متوسط خسته و ترسيده اند. و كسي كه خسته و ترسيده است،

وسعش نمي رسد كه آرماني داشته باشد "

" ريموند چندلر "

 

3: فيلم " ك مثل كين خواهي " البته اصلآ فيلم معركه اي نيست....

اما يه جوري دل آدم رو خنك مي كنه.... كافيه يه مقايسه بكني با مملكت خودت و

دعا كني كه يه مرد نقابدار هم اينجا با اين همه قدرت يهو ظهور كنه....

ناتالي پورتمن  جذاب، موسيقي زيبا و فلسفه معركه اي توي فيلم سردرگم مي چرخد...

كافيست دقيق شوي و كشفش كني.

 

4: " * : تو فكر ميكني اگه ساختمان پارلمان رو منفجر كني ، اينجا كشور بهتري ميشه؟

    *: مطمئن نيستم... اين فقط يه حدسه... "

اين ديالوگ رو دوست دارم..... شايد چون جاي مناسبي از فيلم گفته ميشه....

شايدهم براي اولين بار يه نفر گزارشات امكان سنجي براي كار بزرگش تهيه نميكنه....

ميره جلو....چون اعتقاد داره.... همين.

 

پي نوشت : اينو تو فيلم كاپوتي شنيدم و لذت بردم :

" آدمها براي برآورده شدن آرزوهايشان بيشتر اشك مي ريزند "

 

پي نوشت: بالاترين عدالت... انتقام است.

 

 

+نوشته شده در 87/05/22ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

                              " از 20 هميشه متنفر بوده ام "

 

قبل نوشت: نحسي نمره 20 كلاسهاي قبل  دانشگاه اميدوارم اين شمارش معكوس ...

این ۲۰ روز آخر رو به خطر نيندازد.(افتخارم اين است در طول 7-6 سال دانشجو بودن 20 نگرفتم)

 

1: مي خواهم مرور كنم....

تالارهاي صنعتي اصفهان... كه مي چرخيديم و مي چرخيديم

 و به جاي كلاس رفتن كارمون شده بود جمع شدن و دلقك بازي و آهنگ گوش دادن و

بحث كردن... چه حرفهايي از همه چي... سياست را سه سوته تحليل مي كرديم...

پنبه كشورها را كه مي زديم و ايرادها بود كه به سيستمهاي حكومتشان مي گرفتي...

سوسياليست دو آتشه بوديم... ( هنوز هم هستيم ؟ )...

كارگردانها و سينما هم كه بحث اصلي مان بود... نيم نگاهي به دختران مينداختيم

 و نزديكمان كه مي شدند بحثمان را داغتر مي كرديم كه يعني ببينيد ما خيلي خداييم...

 

2: بازهم مي خواهم مرور كنم...

چمران اهواز كه آمدم... هنوز همانقدر داغ بودم...تلخ تر شده بوديم..

و جالب اينكه كمي آرمانگراتر... حالا تحصن مي كرديم...

 اعتراض مي كرديم كميته انظباتي هم كه مكان اول و آخرمون شده بود انگار..

فيلم ساختم اولين باري كه فيلمم در سينما ساحل نمايش داده شده

و ما كه چقدر دلقك بازي در اورديم...

شب شعرها كه برگزار كرديم ... خانه هنر اهواز ( كه دلتنگشم هنوز )

رفقايي كه اخراج شدن و ما طعم تلخه جدايي را مزه كرديم....

اون مسجد قديم دانشگاه و من و عماد و دانيال كه شده بوديم : سه سياه پوش

 

3: اما الان خموده شدم... يه كار اداري كه تنفسش همين اينترنت پر سرعتش است كه

ميشينيم و وبگردي ميكنيم و گاه به گاه مطالبي كه سرحالمان مي آورد ...

با اين همه وبگردي مطبوعاتي ميشويم.. منتقد فيلم و يا حتي سياسي...

اگر يهو يه بحث جالب يه نكته معركه به چشممان بخورد انرژي سرتاپايم را ميگيرد

و به خودم نهيب ميزنم كه اين فيلم لعنتي را

كه توي پيش توليدش هستم بايد اين ماه شروع كنم...

چهارشنبه ها فرهنگسراي دانشجو را پاتوق مي كنم كه فيلم ببينم. .. تلاش ميكنم....

فردايش كه مي رسد صبح زود اما بايد بلند شم...

خموده تر از پيش بايد اون ميزه لعنتي اولين ملاقات كننده آن روز من باشد...

هر چند همان چند ساعت انرژي بي پاياني كه مي گيرم... و يك جا بند نمي شوم ...

و براي همه عجيب است كه چرا يهو گر گرفته ام...

همه آنها به من ثابت مي كند كه هنوز زندگي مي كنم...

تنها زنده نيستم...كه گه گداري زندگي مي كنم.....

 

پي نوشت: اين بار پي اش راگرفته ام... داريم با يكي از بچه ها روي پرونده

استاد بزرگ سينما " ژان پير ملويل " كار ميكنيم.

 

پي نوشت : شور و شوقم را كه با بچه ها در ميان مي گذارم آنها از من داغتر مي شوند...

پي گير كار ساخت فيلم بعدي مي روند... تجربه اي كه به جرآت در سينماي كوتاه ايران

نوين خواهد بود...  مي خواهند تذكراتشان انرژي نهفته ام را آزاد كند..

اين همه انرژي نهفته اما به خيالم اگر آزاد شود... طغيانش وحشتناك خواهد بود.

 

پي نوشت : اونايي كه عاشق " چندلر بزرگ " و " مارلو " هستند اين ديالوگ رو مي فهمن:

" از اون شانسايي اورده بودم كه فقط وقتي هيچي واست مهم نيست بهت رو مياره:

نه پليسي ، نه آژيري و نه چراغ قرمزي كه روشن خاموش بشه "

 

+نوشته شده در 87/05/21ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

               " 21 گرم... يا قلبت را به من هديه ميدهي عزيزم ؟ "

 

قبل نوشت : 3 هفته تا خط پايان...

 

1: ديروز كه نشئگي غار سرمان را پر كرده بود و امروز يكنواختي كار.

 

2: امروز حرفي براي گفتن نيست...

 

3: آدم به آخر خط كه نزديك مي شه انگار يه دل و جرئت مضاعفي پيدا ميكنه.

يه جورايي به سرمون مي زنه... عاشق طغيان مي شيم....

چيزي براي از دست دادن نداريم....و

اينجاست كه راحت تر ميتونیم تمام حرفها را بزنیم....

اينكه بلاخره توي اين 21 روز آخر اعتراف خواهم كرد...

 

4: " بلند شد و پرده ها را كشيد....

      و اقيانوس خيلي راحت ناپديد شد . "

 

پي نوشت: اومدن يكي مثل مرد سوم اين روزاي آخر دلگرمم ميكنه...

كه خداحافظي خوبي خواهم داشت...ممنونم رفيق.

 

پي نوشت : آخره يكي از سريالهايي كه نگاه مي كردم

و كابوي ماجرا داشت اون شهر و ترك مي كرد اينو شنيدم:

" من دوستاي خوبي مثل شماها داشتم....

  نمي دونم يه مرد غير اين چه چيزي از دنيا مي خواد. "

 

+نوشته شده در 87/05/20ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

     

                             " 22 همان 11 ضربدر 2 مي شود؟ "

 

قبل نوشت: این ۲۲ روز را که مانده... تا خاطره ای آغاز شود و چیزی به پایان رسد...

می خوام هر روز بنویسم... بی امید َ و بی نا امیدی...

 

1: صحبت ازين بود كه توي غار مثل فضا يه جورايي زمان بي معنا ميشه...

اينكه خبليا وقتي پاشون مي ذارن اونجا و برمي گردن به خياله خودشون 3 4 ساعت بيشتر

اونجا نبودن و چه بسا 12 13 ساعت اون تو مي چرخيدن...

اونجا روزنه اي از نور نيست... تاريكي محض...

و همينه كه زمان رو برامون بي معنا ميكنه

اينكه ما، و ذهن كوچكمان زمان را در توالي روز و شب مي بينه

و واي به حالمون وقتي اين توالي از ميان برداشته بشه...

 

2: سياهي مطلق اونجا بي نظير بود...

 سيگاري كه دود ميشد و زير نور چراغ قوه ام به رنگ آبي درميود.

دستهايي كه از سرما بي حس شده بود و

 خلآ كه تمام دور وبرت رو فرا گرفته بود.

 

3: اونجا به شدت هوس موزيك كرده بودم....

معركه اي مثل Empty Space گروه محبوبم  " پينك فلويد " ،

يا شاهكاري مثل  " Stationary Traveler "  از گروه خوب " Camel " ...

 

4: حالا يه جنگل ابر توي برنامم هست....

جنگل و ابر و مه ... همگي اونجا جمعن...

 

پي نوشت : اينم دوس دارم...

" اگر ايستاده ام نه از ترس مرگ است

  كه دوست دارم ، مثل درختان بميرم "

 

پي نوشت: به نظرت اينو نميشه به عنوان يكي از جادويي ترين ديالوگ هاي دنيا انتخاب كرد؟

" كاشكي دوست نداشتم  پيرو ... يا خيلي بيشتر دوست داشتم "

واسه يكي از بهترين هاي زندگيمه:

كسوف ( انتونيوني )

 

+نوشته شده در 87/05/19ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

  

            " 23 عدد مقدسی نیست...یا عمو یادگار نمی ری تو غار "

 

 

1: این 23 روز آخر رو می خوام هر روز بنویسم ... تلخ یا شیرین

 

 

2: این سکوت احمقانه , اون جا که باید زر بزنن... خنده داره...

 

این همه هوچی گری خیلیا اونجام که باید خفه شن خنده داره...

 

همه چیز خنده دار و.... عذاب آوره

 

( یک نفر اعدام شده... پس لصفآ یا خفه شین...

 

یا دلیل بیاورید. دلیل!! نه توجیه احمقانه رسانه ای... ممنون )

 

 

3: این  تیکه شاهکاره فیلم " سارق " جاودانه ی مایکل مان بزرگه:

 

جیمز کان خطاب به همسرش میگه:

 

" دوست داشتم زندگی بهتری داشتیم ,نشد.. اما اینجوریم نمی تونه بمونه "

 

و میره... که انتقام بگیره... بلند بشه , طغیان کنه... یه پروازه بلند.

 

 

4: این جمله از آلبر کامو پایان بخش این روز نوشته...

 

" یک طرف زیباییست و در طرف دیگر , در هم شکستگان و پایمال شدگان

 

هرقدر هم این کار دشوار  باشد,

 

من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم. "

 

 

پی نوشت: امروز ( جمعه ) قرار بریم اطراف تهران یه غار ...

 

لباس گرم نباس یادم بره... چند روزیه آدم یخ می زنه.

 

پی نوشت: این بیت عجیب به دلم می شینه:

 

" اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است

 

چه باک... حرف و حدیث نگاهمان که یکی ست "

 

 

 

+نوشته شده در 87/05/18ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

  

         " همچنان جلو می روم... این ۲۴ روز نهایی رو "

 

۱ـ توی این ۲۴ روز ... هر روز می نویسم... چه بلند و چه کوتاه

 

۲ـ خوندن داستان  " یک کار کوچک و خوب " ریموند کارور تجربه لذت بخشیه

مخصوصآ وقتی تو مقدمه کتاب چشمت بخوره به این نقل قول که میگه

" هر روز کمی می نویسم... بی امید و بی نا امیدی "

 

۳ـ امروز دارم می رم کافه چهار میز... تعریفش رو خیلی شنیدم

توی یکی از لینکهام هم کافه رییس معرفی شده بود

اونجام باس برم... اصلا باید ۲۴ تا کافه معرکه برم... کافه هنر یا سیاه و سپید

از گودو و شوکا خیلی لذت نمی برم.. به جاش میرم قهوه خونه ای که پاتوقمونه

 

۴ـامشب میخوام با ایمان شب گردی کنم

آهنگ  معرکه و شاهکاره ۱۶ دقیقه ای " آرکایو " رو گوش بدیم

و قوطی هامون رو به سلامتیه همدیگه بالا ببریم

 

۵ـ مخلص همه بر و بکس

پ.ن ـ یه داستان کوتاه از ریموند کارور ( + )

 

+نوشته شده در 87/05/17ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

               " شمارش معكوس آغاز شده... هندوستان...25 روز آخر  "

 

1: اين 25 روز آخر رو مي خوام هر روز بنويسم . چه خوب چه بد...

 آخرين يادگاري ها پس از نزديك به 2 سال وبلاگ نويسي...

 

2: وبلاگ " بر گا رفته " رو كه خوندم ، ديدم  يه شاهكار از نيچه بزرگ رو نوشته....

حالم رو خوب كردي رفيق... دمت گرم...

      " زماني مي رسد كه " زرتشت " تصميم به ترك دوستان و مريدان خود مي گيرد.

       او هنگام خداحافظي سخن پر مغر و شگرفي به انها مي گويد:

       مي گوييد به زرتشت ايمان داريد؟... اما زرتشت كيست؟

       مومنان منيد؟... اما مومنان كيستند؟

       شما آنگاه كه مرا يافتيد، هنوز خود را نجسته بوديد ، همه مومنان چنين اند.

       ازين رو ايمان چنين كم بهاست.

       اكنون شما را مي فرمايم كه مرا گم كنيد و  خود را بجوييد...

       و تنها آنگاه كه همگان مرا انكار كرديد...

       نزد شما باز خواهم گشت. " *

 

3: مثل دو تا ارتش كه روبروي هم ، مثل قديما ،

صف آرايي كردن و مي خوان جنگ تن به تن بكنن...

هركي منتظره ببينه كي كيو نابود مي كنه...

و يهو به سمت هم بتازن و دخل همو بيارن...

حالا با اعدام اولين وبلاگ نويس به هر دليلي... اين جنگ آغاز شده رفيق...

حالا تاكتيك جواب مي دهد يا تهور؟

كدام پيروزمان مي كند؟

حق با كيست؟ اين جنگ لعنتي قواعد خاص خودش را دارد.

 

4: نوبت ما هم مي رسد... مي رسد؟

 

*: مومن ندارم... منكر هم نميخواهم... اگر هركدام را داشتم كه ارتش سايه ها نبودم

 

ابر انساني همچون " نيچه "  مي شدم.

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/05/16ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

 

        " مانيفست چارلز منسون... يا من هم يك قاتل زنجيره اي هستم "

 

1: از نمايشگاه كتاب شروع شد. اينكه يهو وسط يه سري غرفه هاي شلوغ چشممان افتاد

به يه كتاب به اسم هرج و مرج با عكسي كه از چارلز منسون انداخته بود.

نطفه... بسته شده بود.

 

نطفه قتل از اين كتاب بسته شد

 

2: sms ايمان روز يكشنبه اوايل شب حرفش اين بود كه پسر اگه همين الان فلان جا رو نبيني

 خيلي چيزا رو از دست ميدي ...حكايت فيلم قتل عام خانواده كالاتر بود...

 يك خانواده نمونه كه حتي يك دلار هم مالياتشان عقب نيفتاده بود و دوتا آدم داغون...

عجيبه... چرا هرچه جلوتر مي روم..

به جاي اينكه از آن دو سلاخ متنفر بشوم بيشتر عاشقشان شده ام....؟

اينكه در نهايت خونسردي شات گان را برداشت و ياد پدرش افتاد و شليك كرد.

 فكر كنم مدهوشم كرده بود.

 

لذت بيكران با خونسردي اين دو تا قصاب

 

3: چند روز پيش اين پيام روي گوشيم آمد كه : " عاشق خون و خون ريزي شده ام... "

توي اين چند روز چه اتفاقي برايمان افتاده بود... ما كه دراين باره با هم حرفي نزده بوديم.

 ايمان همچين پيامي داده بود...

عماد با من بحث مي كرد كه مي خواهم همچون " زودياك "  تنها كار بكنم...

و من هم كه مي خواستم " خانواده ام " را تشكيل بدهم.. مثل  " خانواده منسون ".

 

خانواده منحصر به فرد و يگانه

 

4: ديدن عكس هاي شارون تيت كه خون از سر و رويش مي چكد يا صورت پاره شده ابيگل

چرا براي من ديگر چندش آور نيست؟ چرا " آنارشي " چارلز منسون را بيشتر دوست دارم..

چرا هرچه دادستان دادگاه منسون بيشتر از زواياي جنايت و سنگ دلي منسون ميگفت

 آن لبخند معركه اي كه روي لبان چارلز مي نشست و تعريفش را مي كرد...

 برايم جادويي تر مي شد؟

چرا همچين شده ام؟ چرا تصميم گرفته ام اگر قاتل فيلم " هفت " بيايد در ركابش بروم؟

چرا دوست دارم به شهرم و موجوداتي كه در آن وول ميخورن.. شهروندش هستند ، گند بزنم..

دلم دارد به هم مي ريزد... الانست كه بالا بياورم... من " چارلز منسون " شده ام...؟

 

ريسمون... خداي گروه... چارلز

 

5: " سوزان آتكينز " و بقيه دخترهاي خانواده... مزرعه اسپان.. " پاتريشيا و لسلي " ...

 اتوبوسي كه توش زندگي مي كردن ... آن همه قدرت در لحظه قتل ،

 آن سرودي كه با تمام وجود حين حضور در دادگاه مي خواندند...

همه و همه نكبت بار است... كثافت بار است... خونسرديشان هم درد آور است.

چه شده كه از اين همه نكبت لذت مي برم...؟

مثل معتادي كه درد خون بازي را به لذت نشئگي تحمل مي كند و لذت مي برد...

عاشق زجر كشيدن و لذت بردن شده ام...

جامعه من بيمار شده است كه من رواني را تحويل داده؟

من شايد بيمارم و جامعه لجنم را رواني كرده ام؟

 

سرود و قدرت... حتي زمان اعلام حكم

 

اين وبلاگ عماد است وتنهايي زودياك وارش( + )

اين يكي ايمان  و " کالاتر هايش " ( + )

اين هم خود کالاترها و توضيحات پيرامون ( + )

اين اما " چارلز منسون " است و همه قتلهايش ( + )

اين يكي پر عكسه از " خانواده منسون " : سوزان ، پاتريشيا ، لسلي و تكس ( + )

اين يكي عكس قرباني هاست... آن وقت كه در خون مي غلطند ( + )

این اما بیوگرافی اعضای خانواده است ( + )

 

خانواده ( سوزان . جيپسي و بقيه ) هرگز پشيمون نشدند...

 

پ.ن : چارلز منسون و سوزان هنوز زنده اند... حبس ابدند...

پر از طرفداره متعصب و پر از نامه هايي كه به زندان سرازير ميشود...

اينها مهم نيست... آنها هرگز پشيمان نشدند.. ومن... ازين خوشحالم.

 

پ.ن : اینها آرزوهاییست که میگن به گور می برم...

اهمیتی ندارد... فروید گفته :

" هر زمان که در ذهن خودت کسی را کشتی.. به یک قاتل تبدیل شده ای "

من.. الان... یک قاتل زنجیره ایم.

 

پ.ن : چقدر اين وبلاگ ( + ) و موسيقي ورودش معركه بود...

 حالم و حسابي جا اورد... ياد خون بازي تراولتا انداختم لعنتي.

 

+نوشته شده در 87/05/13ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

             

      " گوشه رينگ گير افتاده ام... مشت مي خورم پي در پي "

 

1: تو كافه هفتم  سر پل تجريش و هتل كانتينانتال...

 بعضي وقتا دوس دارم جاي ابي فيلم كندو

بزنم و هرچي شيشه دور و اطرافمه خورد و خاكشير كنم....

مي خوام ببينم اينقدر قدرت دارم كه صورت خودم و توي آيينه دقيق ببينم

اين قدر صداقت دارم كه حالم از خودم به هم بخوره

اينكه چقدر مي تونم خودم رو تحمل كنم و يه كاري نكنم كه گه زده بشه به سر تا پام...

 

 ابر انسان نيچه ... ابي فيلم كندو

 

2: سايت پرويز شهبازي كه آماده شد و عكس وروديش كامران نفس عميق بود

ما دوباره هوايي شديم . براي يه فيلم يه اتفاق يه استثنا تو سينماي ايران

كه ديگم تكرار نميشه...

دلم واسه تنهايي ها و صداي گرفته و آرام كامران تنگ شده...

دلم هوس جاده كرده...

كاش مي تونستم لاي مه و ابر جنگل محو بشم...

اينكه يه موسيقي راك معركه بذارم و  فرياد بزنم، فرياد بزنه..

"  رنگ من آبیه

   عشق من تاریکه

   قلب من آسمونه

   بارونش خونیه

   خسته ام از دردي سخت

   تشنه ام به دستي گرم... "

 پ.ن :  كامران نمي بينم توي اين كثافت خونه ديگه....

 

نفس عميق... مثل يه موسيقي راك

 

3: و اين كه عاشقشم :

_ اما تو خيلي زحمت كشيدي!

_ آره و ليكن مهم نيست. چون قبلآ هم كسي نبودم.اما مي دوني اينم هيچ مهم نيست.

واسه اينكه داشتم فكر مي كردم . مهم نيست كه مسابقه رو ببازم. مهم نيست

 اگه آپولو مخ منو توي رينگ در بياره . مهم اينه كه يه قدم گذاشتم جلو .

 چون تا حالا هيشكي نتونسته جلوي آپولو قد علم كنه . اگه من بتونم

خودم رو به پاي اون برسونم و موقعي كه زنگ پايونه مسابقه مي خوره

هنوز رو پاهام وايساده باشم ، اون وقته كه مي فهمم تو زندگيم واسه خودم كسي شدم ،

يه آدم نه يه ولگرد مفلس مثه لاتاي محل...

 

عاشقشم... عاشق شكست خوردنش

 

4:  " مي دوي و مي دوي تا خورشيد رو بگيري...

        اما اون غروب ميكنه "

           " از شاهكارترين هاي زندگيم... جادوي پينك فلويد (تایم ) "   

" اميدم به پروازه... " 

 همين... نكتش رو بگير لطفآ

             

پرواز... نقطه آخرشه

 

پ.ن : ديوانه وار از تركيب " خوك كثيف " لذت مي برم...

بدون اغراق... بیمارم

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/05/06ساعتتوسط ارتش سایه ها | |