تبليغاتX
ارتش سايه ها






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ارتش سايه ها

 

             " يا چگونه ياد گرفتم دست از تعارف بردارم

                       و از پلو ماهي خانوم شوشتري نهايت لذت را ببرم "

 

 

1: جشنواره فجر 2 يا 3 سال پيش بود... بارون و برف ريز و خيابان هاي خلوت ...

كافي بود كه من و مجيد از سالن فلسطين  و " ماهي ها عاشق مي شوند "

بيايم بيرون و با سرعت هرچه تمام تر خودمون رو به يه رستوران برسونيم. 

" ماهي ها ... " رو دوست دارم چون به اون چه ميخواست مارو برسونه ، رسوند

 اينكه گشنمون كرد اينكه با ديدن غذاهاي معركه " آتيه " بايد آب دهان قورت ميداديم

اينكه دوست نداشته باشيم اين ضيافت معركه حالا حالا ها تموم بشه

و همون وسط سينما بگيم :

 " پسر برنامه بعدي سفرمون جور شد : لنگرود ... اونم فقط تو زمستون "

حالا گيريم حرف كارگردان در نهايت ، طلب عشق باشد .  مهم نيست . جاده عباس آباد و

رستوران هاي بين راهي اونجا كه يه زماني شده بود بخش جدا ناپذيري از زندگي سفري من ...

 

ماهي ها و گرسنگي ديدن فيلم و لنگرود

 

2: چند روز ديگر انتظارم به سر ميرسد و به عشقم ميرسم... آنقدر برايش دلتنگ هستم

 كه هر روز بويش را مي شنوم. كثيفترين و نامتعارفترين و عجيب غريب ترين عشقم ..

 جمع اضداد است سگ پدر... اين اهواز... شهر پلها

 

اهواز،شهر پل ها ، عشقم

 

3: خوردن پلو ماهي تو اهواز و خونه عماد شوشتري اينا همينجوركي نيست.

آيين خاص خودش را دارد مثل يه مراسم مذهبي. اول بايد كاملآ گشنه ات باشد

 ( كه راهكارهاي مختلفي براي رسيدن به اين حالت وجود دارد ) ، وسايل سفره و مخلفات بايد

حتمآ تكميل شود ( سفره خشك و خالي كه مفت نمي ارزد! ) قاشق و چنگالي وجود ندارد.

 كسي آنجا پلو ماهي را با اين قرتي بازي ها تناول نميكند. بايد با دستهاي مبارك

 تك تك خارها را در بياوري .

 حتي اينكه چه جوري برنج را در ميان انگشتانت بگيري و به سالم به دهان برساني

 كه وسط راه نريزد سيستم دارد. گاهي براي ماهي " هامور " مثلآ كه بايد تيغها رو هم  بجوي .

كمتر از 2 يا 3 تا ماهي هم كه جلويت نمي گذارند.

 و واي به حالت اگر اينها را رعايت نكني. كسي كاري به كارت ندارد

 اما تا به خودت بجنبي هم غذا تمام شده است و هم تو اندر خم يك كوچه مانده اي

 و تازه! لذت خوردن پلو ماهي را هم كه از دست داده اي .

 

نلسون ماندلا اين بار در زندان سياست

 

4:با خودم فكر مي كنم چرا " نلسون ماندلا " براي شركت در ضيافت تولدش

 به انگلستان سفر كرده؟ چرا جشن را به آفريقا نبرده است؟

 مگر نه اينكه اينقدر خاطرش براي آنها عزيز است؟ ترسيده است؟

 شايد نمي خواهد خاطر ملكه  از ديدن كودكان نابود شده ، از نكبت قاره اش ، آزرده شود ؟ 

شايد هم خواسته جلوي موگابه بايستد؟ چقدر فروتن است واقعآ !!!

شايد هم مي خواهد براي مردم  گرسنه كشورهاي همسايه اش "دموكراسي" كادو ببرد؟

آخ كه چقدر از واژه دموكراسي متنفرم !!

ميگويند آدمهايي كه خيلي گشنه ميمانند شكمشان باد ميكند ،

 آنقدر كه انگار جز خوردن كار ديگري در سر ندارند.

 

گرسنگاني با شكمهاي باد كرده

 

5: گزارش تصويري اعتماد ميگفت كه رييس جمهور  سوسياليست شيلي بخشي از قوانين

 پينوشه ديكتاتور سابقش را به جريان انداخته و دانشجويان و دانش آموزان شيليايي

 در اعتراض خيابانها را اشغال كرده اند.

خنده دار است ، اما تازه ميفهمم كه دانشجويان شيليايي و فرانسوي عقب افتاده اند .

 تمام چپ گرايان و آنارشيست هاي دنيا هم همينطور. عين ابله ها براي

رسيدن به آنچه حقشان است به خيابان ميريزند .اعتراض ميكنند تازه

مثل قانون كار فرانسه و اعتصاب چند ماهه ، دولت را هم مجبور به عقب نشيني ميكنند.

ديگه بدتر تفكرات انقلابي هم كه اين دانشجو ها دارند.

اما برعكس تازه ميفهمم ما چقدر پيشرو هستيم . تقريبآ تمام روشنفكرانمان ،

 تمام روزنامه نگارانمان حرفشان اين است كه تفكرات انقلابي براي ما

يعني ما هنوز عقب افتاده ايم...

اينكه حتي اگر انقدر تو سرمان زدند كه بميريم نبايد حرفي بزنيم ...

 صبر كنيم 4 سال ديگر در انتخابات پوزه شان را به خاك ميماليم...

اينها اصول پيشرفته بودن در يك كشورند... اينكه دوباره به كسي مثلآ راي بدهيم كه نخواسته

 يا نتوانسته كاري بكند... اينكه تمام اين محافظه كاريها دستپخت ايشان است...

اين عقبگرد نيست... اما فرانسوي ها و كره اي ها و چپ گراها و معترض ها

 و دانشجويان مثلآ شيليايي عقب افتاده اند....

گفتم كه خنده دار شده ايم....

 

اعتراض و عقب ماندگي

*:  امروز 17+1 تیره... مریم مهتدی اینجور نوشت و من هم خوشم آمد

اینکه یاد فیلم شهر موشها افتادم و اسمش رو نبر....

*: امروز 18 تیره و نمی دونم اگر تاریخ برگرده رییس جمهور سابقآ محبوب حاضر میشه

 یکبار فقط یکبار دست از محافظه کاری برداره و بیاد و در جمعمون حرف بزنه....

*: امروز 18 تیره ... شکستها و پیروزی هایمان سخیف شده اند...

در حد مچگیری یه استاده (( شاید )) فاسد...

*: امروز 18 تیره و من اینقدر تکرارش میکنم که بدانیم حافظه مان

انگار کاملن از کار نیفتاده است... 18 تیر... تکرار میکنم...

*: در خیلی مخلص گوییهایم و امضاهایم تغییری ایجاد نشد امسال...

هرچند امروز... 18 تیر است....

 

18 تير و نامردمان

 

6: رفيق عزيزم عماد از " مانيفيست شكم " حرف مي زند و همكارم اضافه ميكند كه :

خوردن لذت بخش ترين كار دنياست ...

و من هم ميگويم :

" عماد پلو ماهي و آماده كن... دارم ميام رفيق "

 

پي نوشت : صورتم عين خمير نون باد كرده ... واين قضيه انگار يكي دو هفته اي هم ادامه دارد.

پی نوشت: فردا ۱۷+۱ تیرماهه.. جریان چیه؟ چی شده ؟ اینجا کجاس؟ استغفرا...من کی ام ؟

پی نوشت : امشب ... اهواز و " پلو ماهی "... یو هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/11ساعتتوسط ارتش سایه ها | |

 

     " اسلحه خالي... قبرستون و يك فاحشه دوست داشتني... "

 

1: ديشب ... فهميدم كه چقدر موجود كثيفي شده ام....

بی معنا...غرق درگردابی که همیشه از آن گریخته ام .

 

2: گاه  به گاه حسرت ميخورم كه حتي نمي توانيم به " نجيب محفوظ" كه كشورش...

آدمها... و جهان سوم  را اينقدر خوب روايت ميكند نزديك شويم...

در جدال بين سنت و مدرنيته و پست مدرنيسم نويسندگانمان

خيلي چيزها را داريم از دست ميدهيم انگار...

 

 نمونه تصويرگر انسان شكست خورده جهان سومي

 

3: "دزد و سگها "  حكايت محتوم مردان جهان سوم است...

 انسانهاي بزرگي كه هيچ كاري را نمي توانند درست ... كامل و دلخواه تمام كنند...

شكست پشت شكست ... خيانت پشت خيانت

 . بدون حتي كورسويي اميد ...

با آن سكانس ( فصل يا هرچيز كه اسمش را مي توان گذاشت ) شاهكار پاياني...

اسلحه خالي... قبرستون و ... مرگ

 

 دزد و سگها... بدون هيچ توضيحي

 

4: چقدردوست داشتم دريك كتاب به قلم ايراني همچون ديالوگ ساده جذاب

 و معركه اي مي خواندم...

 

مرد : عزيزم خطر بزرگي مارا تهديد ميكند.

زن: اين يعني كه ديگه منو دوس نداري!

مرد:اما تو ميدوني كه من چقدر دوست دارم.

زن : وقتي از روي عقل حرف مي زني... يعني ديگردوستم نداري .

                " گدا... نجيب محفوظ "

 

پ.ن : حقارتم را با خوندن كتاب  " چارلز منسون " * كمي التيام مي بخشم.

 

پ.ن : آخ که چه میشود اگر بنفشه سام گیس را بشود حتی در یک گزارش همراهی کنم...

قلمش معرکه است و واژه نکبتی که به فقر اطلاق میکند...

هنوز در گوشم زنگ می زند.

 

 پله ها ... تا خود خود خدا...

 

پ.ن : جشن نفس بود و دو قدم مانده به صبح و كيانوش عياري و شاهكاره " بودن يا نبودن " ...

اينجاست... رفيق عزيزم عماد از آن نوشته است....

 

پ.ن : آهنگ " آرشيو " كه ايمان به من داد را با شاهكاره " تام ويتس " جمع ميزنم...

ديوانه ام كرده اند...

و اين عظيم تربن ميزانسن وسترن..." روزي روزگاري در غرب "

 

 عظيم ترين ها

 

-------------------------------------------------------------------------------

 

*: انسان عجيب و غريبي كه با كشتار خود  آمريكا را تكان داد .

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/01ساعتتوسط ارتش سایه ها | |