|
" مثل سيگار جيمز كان... بعد از بازكردن گاو صندوق " 1: سحر طلوعي عاشق ساده نويسي و ساده گوييست... و اين بحث جاي بسي تفكر دارد ... ساده يا پيچيده.... 2: نمونه كامل يك ساده گويي كه با تفكر عجين شده و احترام فزاينده اي به مخاطب ميگذارد ... حكايت محمدقريب است در روزگار قريب....در مورد فرم و نوع روايت و كارگرداني زيباي كيانوش عياري مي توان خيلي حرف ها زد.... اما مهمترين چيزيكه كارگردان از ما توي سريال روزگار قريب مي خواهد دقت است... دقيق شدن توي ريزترين شخصيت پردازي هايي كه به جاي حرف از تصاوير براي عمق بخشيدن به آنها استفاده كرده است ... اين كه وقتي زن خرابي وارد مطب محمد قريب مي شود ديالوگ هاي سطحي بيان نمي شود ... تمام كار با تصوير است... لباس هاي قرمز زن ... جارو جنجالي كه توي مطب ايجاد مي شود ( و عياري استاد پرداخت اين صحنه هاس) زخم بودن بدن بچه ي زن و رسيدن به اين مطلب كه زن سفليس گرفته است و مخصوصا لرزش دستهايي كه عصبي شده است.... تقريبن تمام كساني كه اون روزها بودن بلافاصله بر خراب بودن اين زن تاكيد كردن و اين قدرت بزرگ عياري ست... همه و همه حكايت ازين دارند كه داريم تصاويري مي بينيم كه تكيه بر جزييات دارند... بر ريزه كاري هاي با ارزشي كه بايد در آنها دقيق شد نمي توان ساده از كنارشان گذشت... براي همين است كه روزگار قريب با اينكه عملا يك نوع زندگينامه است بدون هيچ اتفاق لزومن دراماتيك اما به شدت جذاب و ارزشمند است.... به من احترام ميگذارد و قرار نيست با به وجود آوردن لحظاتي مصنوعي يا مثلن كميك ( كه آفت تلويزيون وسينماي ما شده اين روزها ) مرا گول بزند يا فريب بدهد.... 3: بزرگراه گمشده ي ديويد لينچ را براي بار چندم ديدم... اين هم نمونه كامل يك داستان پيچيده كه هيچگاه قرار نيست با پيچيدگي اش سر ما را شيره بمالد.... حكايت ديدن و كشف بزرگراه گمشده براي من مثل اولين بار حل جدول سودوكو بود يه جدول اعداد پيچيده كه در عين پراكند گي يك نوع منطقي هم در ذات خودش دارد و وقتي براي اولين بار بعد ساعتها كلنجار رفتن آخرين عدد رو جاي خودش قرار ميدي يه نيگا با غرور به اون صحنه جنگ مي ندازي ... سريع يه سيگار روشن ميكني و ازين پيروزي لذت وافرمي بري... 4: جاده قزوين – رشت جاده ساده ولي بسيار زيبايي ست مي توان انداخت وداخل اتوبان مثل بقيه آدمها با ايمني بسيار رفت و از ديدن جنگل و بوته هاي چاي و رودخانه اي كه يكجا جمع شدن حسابي سرحال شد....ساده مثل يك اتوبان سرسبز و طولاني... 5: جاده ياسوج – گچساران اما بسيار پيچيده و وهم آلود است.... آنقدر كه پليس وقتي از شيراز خارج مي شدم پيشنهاد و سپس اخطار كرد كه آقا اين جاده رو بيخ خيالش شو... ولش... بكر ترين و جذاب ترين و خطرناك ترين جاده اي كه تا به حال پيمودم... وقتي كه تمام شد و به دوراهي اخر رسيديم ايستادم پياده شدم و سيگاري از سر لذت و غرور روشن كردم... آخه يه جاده سرسخت و تموم كرده بودم .. پيچيده مثل يك عالمه پيچ خطرناك كه توي تابلوهاش انگار به راننده ها التماس مي كرد كه با احتياط برانند.... 6: به من گفته اند كه 24 ساعت ديگر مرده ام... اين كه چه كاري توي اين مدت انجام ميدهم ساده است يا پيچيده ... مي توان به فكر شمال و جنوب و باد و باران افتاد و سفر كه انجا كه دوس داري بميري ... مي توان رفت و به ازاي اين چند ساعت بسته ها سيگار خريد چاي را دم كرد و براي آخرين لحظات عمر بارها وبارها شاهكار بي بديل مايكل مان فيلم " سارق " و اون ديالوگ محشر پاياني رو گوش كرد: 7: وقتي كه تنها رفيق جيمز كان تو فيلم سارق كشته ميشه و وقتي كه انگار هيچ چيزمثل سابق معناي خودش رو نداره و اون بايد بره كه انتقام بگبره... زن: اما اينجوريم كه نميشه من و تو يه قراري با هم گذاشتيم تعهدي چيزي.... مرد: مرده شور من و تو و .. همه چيو ببرن.... 8: وقتي شاهكاري مثل آهنگ "Hope" رو گوش ميدي كه "Anathema" نواخته و پرداخته و نميتوني حتي يك لحظه اون 2 دقيقه ابتدايي و اون شروع بي نظيرش رو از ذهنت خارج كني اينجاس كه باس يه دست مريزاد بگي به اون كه تو رو توي اون لذت شريك كرده... نيروانا. 9: يورو 2008 مثل جام جهاني 1994 احمقانه ترين تورنمت دنياس وقتي تيم سهل و ممتنع و جذابي ( وراي خوب يا بد بودن.. فراي دوس داشتن يا متنفر بودن ) مثل انگلستان و تماشاگران و بازي پر استرسش توي اون جايي نداشته باشن....
" کولاک بارون ..۳ نیمه شب... روز آخر سفر... وفریدن فروغی " 1: اگر مي خواي ببيني جادوي صداي " لئونارد كوهن " چه جوري مي تونه سكانس اول و آخره يه فيلم و به يه تجربه بي نظير ( دقيقا بي نظير در تمام عمر ) تبديل كنه... اگر مي خواي غمگين ترين فيلم تاريخ سينما رو ببيني و با معركه ترين كلوز آپ دنيا ( كه چشماي خانوم ميلره ) اشك بريزي اصلا اگر مي خوايي يكي از 10 تا شاهكار بزرگ رو در تمام عمرت ببيني و بعد ديدنش حالت حسابي سرجاش بيادو عين دودكش سيگار بكشي و تاسف بخوري كه اين كلمه جادويي عشق چقدر بي معني و سخيف شده اين روزها.... اگر مي خواي سكوت ... سكوت جادويي تمام زندگيت رو حداقل براي 1 ساعت بعد از ديدن فيلم فرا بگيره و اگر مي خواي بفهمي كه ديوانگي...جنون واقعي چطور يقت رو مي گيره و ول نمي كنه وقتي خانوم ميلر نگاري و به لبهاي زيباش نزديك مي كنه .... اين فيلم بزرگ استاد " آلتمن " رو از دست نده ... " مك كيب و خانوم ميلر "
2: نمي دونم بايد تك تك برگهاي جنگل و ببوسم يا خم شم و روي 2500 تا پله سنگفرشي كه به " قلعه رودخان " منتهي ميشد سجده كنم كه باعث شد لذت وافري از خستگي ببرم.... اين كه مه و بارون وحشتناكي كه تمام هيكلمون رو خيس آب كرده بود و تا 20 قدميت پيدا نبود و اين كه با شمردن تعداد پله هاسرت گيج مي خورد يا هرچيز كه باعث و باني اين شد كه اين مردم ... اين مردم احمق نتونن خودشون رو به اون بالا برسونن و لذت بي حد و حصر ما رو با حرفها مزخرفات و حتي نفس كشيدنشون خراب كنن و من و عماد و ایمان بتونیم تنها اون بالاها بالاتر از دنيا وسط مه و بارون سير كنيم...تمام اينها به علاوه اون سيگاري كه يكي از همين آدماي برگزيده اون بالا بالاها ازمون گرفت و با لذت ديدم كه چه پك عميقي به اون زد... همه اينها ..
3: جشن نفس 29 و 30 خرداد به تهران زندگي هديه خواهد كرد... چيزي لذت بخش تر ازين هست كه قلبت بعد از مرگ در سينه ديگري بزند ؟ ... شايد اون يكي چند صباحي بيشتر زنده بماند و فرصت اين را داشته را داشته باشد كه شاهكاري به اسم " مك كيب و خانوم ميلر " را ببيند... پي نوشت : اون قديمها كه با با نقداي " امیر قادری " عشق بازي مي كردم اين جمله معركه شده بود ملكه ذهنم... " بچه ها " مك كيب و خانم ميلر " رو از دست ندين... افسرده ترين فيلم تاريخ سينماس " صفتي قشنگتر ازين براي فيلم پيدا ميشه كرد؟ ... افسرده ترين... كاش اون دوران برگردن... نشد ...با نوستالژي اش نفس مي كشيم....
۵۰ دقیقه برای نفس حبس کردن... اين درست كه فيلم از دقيقه ۵۰ به بعد كمي افت مي كند... واسه همين هم هست كه فيلم يه شاهكار نشده. اما اين باعث نشد كه دوباره فيلم رو براي ديدن اون يك ساعت استثنايي نزنم كه از اول بياد. تركيب جادويي تدوين... صداگذاري شاهكار..موسيقي معركه و كارگرداني و فيلم برداري متنوع و مثال زدني همه و همه تجربه نابي بودبراي من كه صورتم رو چسبونده بودم به شيشه تلويزيون كه حتي چند ثانيه ( به جرات ميگم حتي چند ثانيه ) رو از دست ندم.... فيلم روايتش ساده نيست. فرم فيلم.. شكست هاي زماني اش... اسلوموشنها و اون نگاهاي عجيب آلكس وقتي توي پارك سير مي كنه اون همه لباس ها و اون كلاهش كه هميشه يه جورايي باهاشه ... اون سكانسي كه جرد براي رفتن به دفتره مدير هم روي اسكيت سوار ميشه...تمام اينها تاثيرفيلم و بي نهايت كرده .
حالا به عكس زير دقت كن... مثلث طلايي كادر و اون اسكيت و جرد و آلكس ... و پارانوئيد پارك ... كه قرار تمثيل خيلي از آرزوهاي نهان اون ها باشه... انگار اونايي كه اونجان و شب و به روز مي رسونن يه جورايي فرق دارن... توي اين عالم نيستن... نوع نگاهشون.. شاديشون و حتي خراب كارياشون ... ( بيخه خيال اين تفسيرا...فيلم خيلي خيلي والاتر از اين حرفاست)
آخره فيلم اونجا كه آلكس وسط كلاس درس نشسته و چشماش و بسته.. اونجا كه معلم داره واسشون يه عالمه از اصول علمي و پيشرفتا حرف ميزنه.. اونجاست كه آلكس داره آروم آروم تبديل ميشه به يكي از بچه هاي اساسيه پارانوئيد پارك ... آخه كم كم داره ياد مي گيره به چيزاي ديگم فكر كنه. " به چيزايي كه اون بيرون ... بيرونه اين مغازه اتفاق نمي افتن " * * : يكي از ديالوگاي فيلم... اونجا كه آلكس با ميسي تو كافه نشستن...
|
About
"ما هیچ گاه آزادتر از آن هنگامی نبودیم که در اشغال آلمان به سر می بردیم...آن هنگام که حتی آزادی بیان را هم از ما گرفته بودند...زیرا آن وقت تمام کوشش ما راهی بود برای آزادی اندیشه..."
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
كويرها و بيابيانهاي ايران |