تبليغاتX
ارتش سايه ها






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ارتش سايه ها

                      

                " سرنگ خون و فیلم و آهنگ و گذشته... "

قطار ایستاده...ایستگاه آخره و بخار آب داره همینطور از کناره های چرخ میزنه بیرون

با اون صدای فس فس مخصوصی که داره...و تو مثل همیشه...آخری

حالا دوس داری یه دستی لای موهات بکشی و پاشنه کفشتو بکشی و تو ایستگاه خالی

از لای این بخارای آب رد بشی ... و اتفاقن همون لحظه آهنگ

معرکه ی " باران نقره ای " شاهکاره " امگا " رو روی راه رفتنت بشنوی و

 شعر " ناخدای من " " والت ویتمن " و زمزمه کنی....بارونم بزنه...

 وقتی بعد از یک ماه داری برمیگردی به جایی که انگار باید به اونجا تعلق داشته باشی

 و  اتفاقا اصلن دوستش هم نداری ..

وقتی مسافرتت با قطاری باشه که دم به دقیقه می ایسته و

 تو جاهایی رو میبینی که هنوز جاده نداره

عین دهکده های وسترن فقط یه خط آهن فکسنی...بکر بکر....و بارونم بزنه

شاهکار  " مارتین ایدن "  واسه بار چند دهم....

و سیگاری که داری گر و گر لای واگنا میکشی....

....................

پ.ن: فک کنم به تمام چیزای بالا میگن...نوستالژی....

هنوز کسی نفهمیده انگار این خوبه یا بد....

اما برای من نوستالژی جادویی...دردناک و بسیار بسیار لذت بخشه

پ.ن: این پست باید زودتر نوشته میشد...۴ روز ۵ روز پیش....نشد

پ.ن: یه شاهکار دیدم...یه فیلم جاودانه... " کسوف " از انتونیونی بزرگ

 

 

+نوشته شده در 86/08/03ساعتتوسط ارتش سایه ها | |